مهرواژ

سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

تنها
آرام و بي صدا اشك مي ريخت.دختركش را بغل كرده بود و بر سينه مي فشرد.اين تنها چيزي بود كه براش مونده بود.از تمام دنيا فقط همين را داشت كه نگران بود تنها دلخوشي و اميد زندگي اش را هم ازش بگيرن. يك روزي كه مي تونست مثل تمام روزها باشه يك حادثه تمام زندگي اش را زير و رو كرده بود. همون شب برگشته بود شهرستان و قرار بود فردا صبح جسد شوهرش كه در تصادف فوت كرده بود را به زادگاهش منتقل كنن. زن، دست دخترش را گرفته بود و اومده بود.تنها چيزي كه همراش بود يك كيف پول كهنه كه مقدار بسيار ناچيزي درونش قرار گرفته بود. هنوز باورش نمي شد.بهار جوانيش به خزان تبديل شده بود.
به سوي صدا برگشت.مادر شوهرش با صداي بلند گريه ميكرد.ضجه مي زد و گاه و بي گاه از هوش مي رفت. در بين كلامش اسمش را مي شنيد. داشت صداش مي كرد. مي گفت من ازت مواظبت مي كنم… بچه ات را بزرگ مي كنم… اون تنها يادگار پسرم ِ... شايد همه داشتن توي دلشون مي گفتن خوبه حالا كه شوهرش نيست، مادرشوهر خوبي داره!! چه زن نازنيني. زن هنوز آرام و بي صدا اشك مي ريخت. هنوز در بهتي عظيم فرو رفته بود. هر روز لاغرتر و رنگ پريده تر مي شد.از درون داشت آب مي شد. چشمان زيبا و معصومش غمي عظيم را در پسش نهان كرده بود. گفتن مراسم هفتم را در تهران برگزار مي كنيم و رفتن. زن براي شركت در مراسم به همراه پدر و مادرش به سمت دياري كه چند سالي با همسرش زندگي مي كرد روانه شد.
مراسم تمام شد.زن به سمت خانه اش حركت كرد. كليد را در قفل انداخت. در باز نشد.تلاش بي فايده بود. انگار قفلها عوض شده بود. زنگ طبقه پايين را فشرد.برادر همسرش ساكن آنجا بود. اين خانه را 2 برادر شريكي ساخته بودن. در را به روش باز نكردن. با دلي شكسته و پر درد به شهرستان بازگشت. چند روز بعد خبر دار شد كه مغازه اي كه شوهر با برادرش داشتن به فروش رسيده. چون سند به نام برادر بود. براي خانه و ماشين هم نمي تونست اقدامي كنه چون سند باز به اسم برادر بود. تمام پس انداز همسرش هم در دست مادرش بود. دختركش گريه مي كرد.عروسكش را مي خواست. حتي عروسك دخترش را ندادن.
به نقطه اي نامعلوم خيره شد. شايد داشت به آينده مبهمش فكر مي كرد. فقط دختركش را همراه داشت. دخترك را از خودش جدا نمي كرد.مي ترسيد نكنه بخوان دختر كوچولوش را هم ازش بگيرن. چه سريع ثمره مادي 7ـ6 سال زندگي با همسرش را ازان خودشون كردن و حالا باز هم تهديد مي شد و احساس خطر مي كرد.نكنه پاره وجودش را هم ببرن.
لبخند تلخي بر لباش نقش زد و محو شد.هنوز نمي توانست باور كند. هيچ گاه فكر نمي كرد مادر شوهرش، از خونه بيرونش كنه، خانه اي كه متعلق به زن و همسر و دخترشون بود. آن هم در حاليكه تازه يك هفته از مرگ شوهرش مي گذشت. آخه اون خاله اش بود. هيچ وقت فكر نمي كرد خاله در حقش چنين كنه. زن فقط 22 سال داشت و حالا بايد با چنگ و دندان دختر 5 ساله اش را حفظ مي كرد.
اينجا، ستاره ها همه خاموشند
اينجا، فرشته ها، همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم،
بي قدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و رياكاري
در آسمان تيره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري


من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
مي سايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را

با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه جدال نه آسانست
شهر من و تو طفلك شيرينم
ديريست كاشانه شيطانست
فروغ

*اين نوشته بر اساس واقعيت نگاشته شده و يك داستان خيالي نيست.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ