مهرواژ

جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

می ترسم...
انگار از درون تهي شدم.هر چه مي گردم پيدا نمي كنم. هيچ دليلي وجود نداره و شايد هم پيدا نمي شه. نمي تونم تفسيرش كنم. واژه ها را گم كرده ام. مي ترسم كه هيچ وقت پيدا نكنم. مي ترسم تهي بشم و از درون رو به فنا برم. مي ترسم بر اثر وزش يك باد پائيزي بهانه هاي ساده اما بزرگ خوشبختي ام را از دست بدم. چند وقته گريه نكردم؟ چند وقته اظطراب بر من چيره نشده؟ مي ترسم اين آرامش پيش از طوفان باشه. مي ترسم دستي تقاص اينهمه خوشبختي را از من بگيره. مي ترسم وقتي كه با تمام وجود خوشبختي را لمس مي كنم اوج خنده ام به هق هق گريه تبديل بشه. مي ترسم كه خوشبختي را با كمال آرامش در آغوش بگيرم مبادا دستي از پشت بر من خنجر بزنه.
ميگه از عشق نترس و مي ترسه كه عاشقش نشم. من از عشق نمي ترسم چون مطمئنم عاشق نمي شم. مي ترسم از اين همه اطمينان مبادا از آنچه مي ترسم بر سرم بياد. مي ترسم ترس در وجودم رخنه كنه و راه خارج شدنش را گم كنه. مي ترسم ترس براي هميشه مهمانم بشه. مي ترسه از اين همه نترسيدن. مي گه نترس ولي بي هوا نرو. ميگه هم ترس برات مشكل ساز مي شه، هم اينهمه نترسي. و من مي ترسم كه يك حادثه تمام نترسيدنم را با خود ببرد و ترس و دلهره را جايگزينش كنه. مي ترسم كه در مسابقه دو به مسافتي نامعلوم مغلوب زمان بشم. و مي ترسم كه بترسم. و مي ترسم كه هيچ وقت نترسم. مي ترسم…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ