مهرواژ

یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

جمعه
وقتي رفتم پايين هنوز بيدار بود و در تكاپو كه هيچ كاري را از قلم نندازه. خستگي در چهره اش موج مي زد. گفتم: ماماني تو هنوز بيداري!! برو بخواب. تو كه داري از خستگي از حال مي ري. مثل يكي، دو ساعت پيش سرش را تكون داد و گفت: الان مي رم. اين را هم تميز كنم. ـ مامان گلم، خودم فردا صبح تميزش مي كنم. تو رو خدا برو استراحت كن. آنقدر اصرار كردم تا بالاخره دستهاش را شست. ولي اسكاج برداشت تا چند تا تيكه ظرف توي ظرفشويي را بشوره. ليوان را از دستش گرفتم و گفتم: خودم مي شورم. برو بخواب. نگاهي به دورو برش انداخت. داشت يه دور بازبيني مي كرد كه چيزي را از قلم ننداخته باشه. با زحمت و اينكه هر كاري مونده باشه را انجام مي دم و برو بخواب، رفت. صبح، انگار مي خواست تمام سفارشهايي را كه در طول يك هفته كرده بود و از دوباره تكرار كنه به اضافه سفارشهاي جديد آخه امروز صبح كه خانومي بيدار شده بود صداش گرفته بود و انگار داشت سرما مي خورد. ـروزهايي كه ساعت پنج ميان زياد بهشون سخت نگير، از صبح تا غروب مدرسه اند، حسابي خسته مي شن. خانوم كوچولو هم چيزي گفت عصباني نشو.كمكش كن تكاليفش را انجام بده. يادت نره به بابا بگي امروز حتماً خانومي را ببره دكتر. اگه دارويي داد حواست باشه همه را سر وقت بخوره. صبح داري مي ري كلاس حتماً صبحانه بخوري، همين جوري نري تا ظهر ضعف مياري…. مواظب خودت باش. هواي بچه ها را هم داشته باش. باشه خانوم؟بغلم كرد، بوسيدم و رفت. چند تا سفارش هم به بابا كرد و تأكيد كرد كه حتماً خانومي را همين امروز ببره دكتر و مواظب ما باشه.
قبل از اينكه بره به عمه هم سفارشمون را كرد، به دختر عموم هم گفت كه به دنيا سر بزن، تنها نمونه و كمكش كن. امروز صبح هم به مامان سارا زنگ زد و باهاش خداحافظي كرد و گفت:حواسش به خانوم كوچولو باشه.
ميز صبحانه را جمع كردم. نگاهم به اجاق گاز افتاد كه كاملاً تميز شده بود. درسته كه هيچ وقت تا حالا تميزش نكرده بودم ولي فكر مي كنم مي تونستم انجام بدم.
هميشه سفر هاي تنهايي مامان بيش از يكي،دو روز طول نمي كشيد و اين اولين بار بود كه يك هفته نيست. توي اين چند هفته اخير آنقدر خسته شده بود كه ديگه نگفتم منو با خودت ببر. آن قدر خسته شده بود كه اين سفر واقعاً براش نياز بود. سفر به شهرش و بعد از بيشتر از 20 سال يكي، دوتا از دوستاش را هم مي بينه. مي دونستم خيلي وقته دلش مي خواست بره، بره و ياسمن را ببينه. اما نمي رفت. اين بار هم مي خواست يكي، دو روزه بره اما بليط برگشت نبود. فقط اميدوارم خستگي از تنش بره بيرون.
تا يكي، دو ماه ديگه بيست سالم تمام مي شه اما… دارم بزرگ مي شم؟ يا فقط اين عدد توي شناسنامه ام زياد مي شه؟نمي دونم چطور يك هفته بدون مامان بايد سر كنم و مواظب خواهرام هم باشم.
ظهر زنگ زد. گفت:مواظب بچه ها باش. با خنده گفت: اين چند روز براشون ماماني كن. گفتم: پس كي مامان من باشه؟…

شب، بابا گفت: مامانت يك هفته نيست!! گفتم: آره، يك هفته نيست و تازه امروز صبح رفته!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ