مهرواژ

پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

اشتباه
غافلگير شدم.فرصتی نبود تا در موردش صحبت کنيم.گوشی تلفن رو گذاشتم و به حرفش فکر کردم.اگه از اول آشنايی می گفت اصلا مهم نبود.الان هم که فکر می کنم می بينم چيزی نبود که بخواد دروغ بگه.چون در روابط ما تاءثيری نداشت.اما حالا...
حس حماقت؛ابلهی وهرچی اسمشو بشه گذاشت! احساس می کنم رودست خوردم.شايد تا حالا دروغهای ديگه ای هم گفته باشه!چرا انقدر زود به آدما اعتماد می کنم؟می دونم اين دنيا پر از سياهی و سفيديه اماباید با سیاهیها مقابله کرد نه اینکه چشم به روشون بست.اما مثل اینکه من بستم چشمهامو بستم و نخواستم به آدمها بی اعتماد باشم.می دونستم اشتباهه اما...
به احساسم ضربه زد ولی فهمیدم خیلی خوش باورم.دلیلی نداره که چون من با همه روراستم وچیزی رو مخفی نمی کنم همه مثل من باشن وبه من دروغ نگن.
الان زیاد ازش ناراحت نیستم.از خودم ناراحتم.چه راحت بهش اعتماد کردم وباورش کردم.باید توی رفتارم تجدید نظر کنم.اشتباه کردم...
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ