مهرواژ

دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

شنبه
صبح زود بيدار شدم، چايي گذاشتم و خانوم كوچولو را صدا زدم. خانم فرمودن صبحانه نمي خورم وكلي ناز فرمودن. مامان زنگ زد.آخه مامان جان رفتي سفر حداقل يه ساعت بيشتر بخواب. كله سحر چرا بيدار شدي؟ احتمالاً زنگ زد كه يه وقت خواب نمونده باشيم و خانوم كوچولوي عزيز هم صبحانه بخوره و راهي بشه. مجبور شدم براي خانوم لقمه بگيرم و بدم خدمتشون تا صبحانه ميل كنن. اول صبح و كلي خرابكاري!! تا خانوم كوچولو و سارا را برسونم مدرسه دوبار ماشين خاموش شد. شانس آوردم سر صبح همه جا خلوت بود وگرنه حسابي آبروم مي رفت. ساعت يازده مامان جان دوباره تماس گرفت ببينه خانومي رفت دكتر يا نه! نيم ساعت بعد تازه يادم افتاد برنج نشستم. تازه اگه ظهر كمي دير به يادش افتاده بودم احتمالاً كته سوزيده داشتيم و به موقع به دادش رسيدم و از نابودي حتمي نجاتش دادم. تازه شانس آوردم قرار نيست آشپزي كنم و غذاي يه هفته حاضر ِ. ظهر هم مامان جان دوباره تلفن فرمودن كه ببينن اميدي به زنده بودن خانمي هست يا نه و با خانمي صحبت كرد و سفارش كرد قرصهاش را سر وقت نوش جان كنه. خانوم كوچولو ظهر تشريف آوردن خونه، شاكيانه مي گه چرا به من بيسكويت ندادي ببرم مدرسه؟ گفتم: من بايد به تو بگم مي ري مدرسه گرسنه ات مي شه و يه چيز با خودت ببر؟ آخه چه دوره زمونه اي شده انگار بچه كلاس اوليه، بيسكويت تو كابينته، چي مي شه خودت يادت باشه ببري؟
بعد از ظهر دوباره زنگ زد و گفت دارن ميرن فرودگاه و از حال خانمي پرسيد. گفتم: مامان جون اين حالش از من بهتره، اصلاً نگران نباش. يادآوري هم فرمودن كه شازده خانوم كلاس زبانش يادش نره و يه وقت دير نره. امشب دلم به حال خواهرام سوزيد البته حرفهاي فيروزه هم بي تأثير نبود. پشت تلفن هي دستور آشپزي مي داد. آخه دختر، من زنگ زدم ببينم امتحان ورودي گرافيك را چكار كردي نه اينكه هي بگي واي! واي! اينم بلد نيستي؟ كاري نداره كه اينجوري درست مي شه و دستور پخت بدي. خلاصه اينكه هر چي دم دستم بود(سوسيس،سيب زميني،فلفل دلمه اي) را سرخ كردم و با رب مخلوط كردم و شام درست كردم. قبل از 9 هم مامان جان از تو راه زنگيد كه من رسيدم و شام چي دارين و چه خبر و چه كارا كرديد و خانوم كوچولو را بفرست زود بخوابه و از اين حرفها. تازه نيم ساعت بعد هم كه رسيده بود خونه خاله باز هم زنگ زد. حالا حساب كنيد مامان جان من همين امروز چند بار زنگ زده. روزهاي آينده هم صبح، ظهر، شب رو شاخشه البته اگه اتفاق غير منتظره اي نيفته!!
بابا جان هم ساعت 8 اومده در ِ خونه كه كاري ندارين؟ خودتون شام بخوريد من ديرتر ميام و شازده خانوم از كلاس اومد يا نه. گفتم: شازده خانم تا ده دقيقه ديگه بايد برسه. ساعت نه و نيم زنگ زده مي گه شازده رسيد؟ ميگم يعني تا الان قرار بود نياد؟؟
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ