مهرواژ

چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

دوشنبه
ديگه يادم نمي ره برنج براي نهار بشورم، ديگه يادم نمي ره تو برنج نمك بريزم، ديگه يادم نمي ره بايد به فكر شام باشم، ديگه يادم نمي ره زودتر بايد برم بيرون و نون بخرم، ديگه يادم نمي ره حواسم به غذا باشه تا نسوزه، ديگه يادم نمي ره قبل از ظهر بايد غذا را از فريزر در بيارم تا يخش باز شه، ديگه يادم نمي ره…
اما يادم رفت حواسم به چكهاي بابا باشه و بهش يادآوري كنم چه روزايي چك داره (خوبه خودش يادش بود)، يادم رفت ليست وسايل را بنويسم تا بابا قيمت بگيره، يادم رفت كه برگه كارشناسي را آماده كنم و مجبور شدم با سرعت تمام بنويسم و خسارت كلي را براورد كنم و صداي بابا را درآوردم چون ساعت 9 جلسه دادگاه بود و بابا بايد برگه كارشناسي را تحويل مي داد. يادم رفت قولنامه را در دو برگ بنويسم ولي فرقي هم نكرد چون خريدار منصرف شد و مجبور شدم همون يك برگ را هم پاره كنم. يادم رفت خانمي ساعت 5/2 تعطيل مي شه و بايد برم دنبالش(بهتره بگم خواب موندم). يادم رفت براي تمرين كتاب انسان،فضا،طراحي شازده خانم متن بنويسم، يادم رفت براي تحقيق خانم كوچولو نوشته ها را آماده كنم. يادم رفت ايده اي كه براي اتود توي ذهنم بود را به خانمي بگم و الان چيزي به ذهنم نمي رسه. خانمي روي طرحهاي من حساب كرده بود و الان غير از يه طرح ساده و مزخرف چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسه. ماه رمضان هم اومد و امسال بعد از سالها كسي تو خونه روزه نگرفت، من كه اواخر ماه رمضان پارسال رسماً استعفام را اعلام كردم و ديگه روزه نگرفتم. اما اگه كسي هم بخواد روزه بگيره بايد تا برگشتن مامان صبر كنه. سال به سال ماه رمضان در ذهنم كم رنگ تر مي شه. امسال كه اصلاً متوجه اومدنش نشدم. حالا هم كه خانمي بايد براي 21 رمضان طرح بزنه و بعد روي مقواي 50×70 اجراش كنه. از چيزي كه قبلاً توي ذهنم بود فقط سياهيش يادمه. فقط اميدوارم تمرين بعدي شازده خانم درباره فضاي ماه رمضان و توصيفش نباشه.
يادم رفت براي خانوم كوچولو پوشه پلاستيكي بگيرم و مجبور شدم نصف راه را برگردم اما يادم رفت براي خانمي چسب چوب بگيرم. يادم رفت چه كار قرار بود انجام بدم، يادم رفت چي مي خواستم بگم، يادم رفت…
فكر كنم دچار آلزايمر شدم.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ