مهرواژ

جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

چهارشنبه
اون طرحي كه دوشنبه يادم رفته بود و در نوشته دوشنبه نوشته بودم، يادم افتاد. خانمي هم اتودش را زد و معلمش هم خيلي خوشش اومد و مورد قبول واقع شد. آفرين به خودم!!
فردا مامان مي ياد. دلم براش تنگ شده، فردا بايد خونه را حسابي مرتب كنم. كلي كار دارم.

دست سياهش را گرفت جلوي صورتم و گفت مي خواي عزيزم؟
ـ نه عزيزم، ممنون.
ـ خجالت نكش، بمالمش به صورتت؟ خوشگل مي شيا!!
ـ خيلي ممنون، برو دستات را بشور
ـ بگو عزيزم، من به فكرت هستم، اصلاً نگران نباش! حالا بمالم؟
ـ نه!! برو بچه، برو!
ـ اصلاً تعارف نكن، من به خواسته هات توجه مي كنم!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ