مهرواژ

چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

آسمون زيبا
صداش زدم و با صداي بلند گفتم نگاه كن چه قدر آسمون قشنگه، ابرها را ببين، نور زرد و نارنجي بينشون را مي بيني؟ نگاه كن آسمون چقدر خوشرنگه. چه آبي زيبايي. آروم گفت: آره مي بينم، حالا چرا انقدر هيجاني؟ گفتم: نگاه كن چقدر نازه، خيلي زيباست.
مثل هميشه محو تماشاي آسمون شدم، باد سرد به صورتم مي خورد و سرما را با تمام وجود حس مي كردم. در شرق ماه بلورين خودنمايي مي كرد و در غرب ابرها به صورت امواج دريا با رنگهاي فوق العاده به چشم مي خورد.
حركت ابرها را نگاه كن، نگاه كن باد داره با خودش مي برشون. مي شه، اين قسمتش مال من باشه؟ نه! اينو نمي خوام، اين قسمتش قشنگ تره، بزار ببينم، واي خداي من!! اين چقدر خوشگله، من اينو مي خوام!!
هنوز آسمون روشن بود و اشعه هاي خورشيد از لابلاي ابرها به چشم مي خورد. رنگهاي فوق العاده اي بود، يك تابلوي نقاشي زيبا كه نمي تونستم روي بوم ثبتش كنم. فوق العاده زيبا بود.
انگار نه انگار كه صبح بارون با شدت زيادي مي باريد، انگار اصلاً صبح خيابونها را آب نگرفته بود كه از شدت بارون نمي شد تا سر خيابان را پياده رفت. انگار صبحي در كار نبوده و آسمون هميشه انقدر آرام و جذاب بوده. مي تونستي شك كني به اينكه مگه امروز صبح نبود كه من دلم نمي خواست از زير پتو بيام بيرون و دوست داشتم توي تختم باشم و به صداي ريزش بارون گوش كنم؟ مگه امروز صبح نبود كه حاضر نبودم قدم از قدم بردارم ولي به خاطر دو جلسه غيبتي كه داشتم مجبور بودم سر كلاس حاضر بشم؟ همين امروز نبود كه چند لحظه اي را زير بارون ايستاده بودم و اگه بابا صدام نكرده بود دلم مي خواست ساعتها زير ريزش بارون بايستم؟ مگه امروز صبح نبود كه فكر نمي كردي هيچ وقت بارش بارون متوقف بشه؟
و حالا باد ابرها را جابجا مي كرد و هر لحظه با يك صحنه بديع و زيبا مواجه مي شدي و دلت نمي خواست چشم از آسمون برداري، هر لحظه يك تابلوي زيبا و غير قابل تكرار…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ