مهرواژ

شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢

موشک کاغذی
مكان: كلاس ترسيم فني(كلاس كنكور)
زمان: پارسال

همونطور كه چشمش به تخته بود با انگشتهاش به كاغذي كه در دستش بود شكل مي داد و با دقت كاغذ را تا مي كرد. يكي از پسراي ته كلاس استاد را صدا زد و استاد جوان به سمت انتهاي كلاس حركت كرد. موشك كاغذي را كه توي دستش بود به دوست بغل دستيش داد. پرسيد:چكارش كنم؟ گفت: نمي دونم! مال تو. استاد در سمت مخالف و پشتش به اونا بود. نگاهي به رديف يكي مونده به آخر كرد و موشك را براي ندا كه سرش پائين بود و داشت با تمرين كلنجار مي رفت پرت كرد. ندا سرش را آورد بالا و زير لب غرغر كرد. استاد به سمت جلوي كلاس حركت كرد و از كنار صندلي اونها گذشت و گفت: اصلاً تابلو نبود، اصلاً!!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ