مهرواژ

دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

آدامس
مكان: همون جاي قبلي(كلاس ترسيم فني)
زمان: همون پارسال

كنار هنرمند و گرافيست در رديف سمت راست نشسته بود و عكاس محترم و فيلمساز در رديف سمت چپ. استاد مشغول درس دادن بود، نگاهي به رديف سمت چپ كرد و وقتي نگاهش با نگاه عكاس جون متلاقي شد، عكاس ازش پرسيد آدامس مي خوري؟ با حركت سر موافقتش را اعلام كرد. بسته آدامس دارچيني را به فيلمساز داد و اون هم دستش را دراز كرد و بسته را به دستش داد. يكي خودش، يكي هنرمند، يكي گرافيست، يكي فيلمساز. بسته خالي را كه فقط يك دونه آدامس توش بود به همرا كاغذ دور آدامسش به فيلمساز سپرد تا به عكاس بده و اضافه كرد اين چي بود دادي اصلاً بدرد نمي خورد. نمي خوامش، مال خودت!! عكاس سرش را به طرفش برگردوند و گفت خوبه بدرد نمي خورد، اين آخري را نمي خواي؟ سرش را به علامت منفي تكون داد. عكاس گفت: اينو چرا دادي به من؟ و كاغذ آدامس را به همراه مال خودش و فيلمساز به فيلمساز داد تا بهش پس بده. همون طور كه فيلمساز دستش را به طرفش دراز كرده بود، كاغذ آدامس گرافيست و هنرمند را هم كه در دستشون بود گرفت و داد دست فيلمساز و به كيف عكاس اشاره كرد و گفت: بندازش تو سطل آشغال!!
عكاس هم كاغذهاي مچاله شده را از تو كيفش در آورد و داد به فيلمساز كه پسش بده.(بيچاره فيلمساز كه مابين اين دوتا گير كرده بود)
«به علت طولاني شدن، بقيش را خودتون متصور بشيد كه اين پاس كاري همين طور ادامه داشت.»
همين طور كه با احتياط(به طوريكه نظم كلاس بهم نخوره و از درس هم عقب نمونن) اين پاس كاري ادامه داشت، خندشون گرفت و گلوش گرفت و شروع كرد به سرفه كردن. استاد سرش را بالا آورد و نگاهي بهش انداخت و گفت: وقتي سركلاس مي خوريد بايد هم همين طور بشه!! يكباره همه به خنده افتادن، نمي دونست بايد بخنده يا سرفه كنه و يا شرمنده و خجالت زده باشه…


اينجا هفته اي يك بار آپديت مي شه. وقت كرديد يه سري بهش بزنيد.

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ