مهرواژ

جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

برف
در اولين سال زندگی در نيويورک آپارتمان کوچکی اجاره کرديم که مدرسه ی کاتوليک ها نزديک آن بود.در اينجا راهبه ها درس می دادند؛زنان تنومندی در جامه بلند وسياه روحانی وکلاه بی لبه ايکه آنها را در نگاه اول مشخص می کرد.خيلی دوسشان داشتم؛علی الخصوص مادر روحانی خودم؛معلم کلاس چهارم؛خواهر زوو را.
اسم من؛دوست داشتنی است؛خودش می گفت وبه همه کلاس يادمي دادکه چطور آن را تلفظ کنند.يو ـ لان ـ دا.
به عنوان تنها مهاجردر کلاس؛در رديف اول؛روی يک صندلی مخصوص ونزديک پنجره به من جا داده بودند؛جدا ازسايربچه ها؛بنابراين خواهر زوو مي توانست بدون اينکه مزاحم ديگران باشد؛به من درس بدهد.به آرامی خيلی واضح لغت های تازه را می گفت تا من تکرار کنم:خشک شويی؛برشتوک؛مترو؛برف.
خيلی زودآنقدر انگليسی ياد گرفتم که بفهمم اين روزها هول و ولای مرگی دسته جمعی درهواموج می زند. خواهر زوو برای بچه های کلاس که با چشم های باز به حرفهای اوگوش می دادند؛توضيح می داد که در کوبا چه اتفاقی افتاد.موشک های روسی نصب شده بودند و شهر نيويورک را نشانه گرفته بودند.رئيس جمهورکندی هم بانگرانی باتصوير تلويزيون به خانه ما می آمد.می گفت که درهرصورت مجبوريم برای مقابله با کمونيست ها بجنگيم.در مدرسه آموزش خطرهوايی داشتيم؛با صدای زنگی منحوس به سرسرا می آمديم وروی کف آن می افتاديم. سرمان را با کت می پوشانديم.وانمود می کرديم همه موهايمان ريخته است.استخوان دست هايمان دارد نرم مي شود.
در خانه من ومامی وخواهرانم برای صلح جهان دعا می کرديم.لغت های تازه ای شنیدم:بمب اتمی؛اثرات راديواکتيو؛پناهگاه.
خواهر زوو شرح دادکه چطورممکن است روزی این اتفاق بیفتد.تصویری ازیک قارچ روی تخته سیاه کشیدوبا گچ نقطه هایی درهم وبرهم روی آن نقش کرد برای اینکه بگوید این ابرغبارگون چگونه باعث نابودی ما خواهدشد.
فصل هوای سردفرا می رسید؛رسیدند:نوامبر؛دسامبر.
وقتی صبح ها از خواب بیدار می شدیم هوا هنوز تاریک بود.وقتی هم در مدرسه نفس بیرون می فرستادم بخار می شد.
صبح یک روز که پشت نیمکت نشسته ودر رویای بیرون از پنجره بودم نقطه هایی درهوا دیدم شبیه همان هایی که خواهر زوو کشیده بود.اول کم بودند بعد زیاد شدند؛خیلی زیاد.فریاد کشیدم:بمب!بمب!
خواهر زوو چرخید وآمد.دامن سیاه وبلندش با آن شتاب که به سوی من می آمد پف کرده بود.چندتااز دخترهاشروع کردندبه گریه کردن ولی بعدخواهر زوو که رنگ چهره اش برگشته بود گفت:یولاندای عزیز اینابرف هستن.خندید
برف.من تکرار کردم برف وبا احتیاط از پنجره به بيرون نگاه کردم.همه ی عمرم درباره بلورهای سفيدی که زمستان ها از آسمان آمريکايی ها فرو می ريزند چيزهايی شنيده بودم.از پشت نيمکت؛براده های قشنگی را ديدم که روی پياده رو وخودروهای پارک شده نشسته بودند.
هردانه با دانه ديگر فرق داشت.خواهر زوو گفته بود:مثل انسان؛بدون جانشين وخيلی قشنگ.
جوليا آلوارز
ترجمه:حمید یزدان پناه
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ