مهرواژ

شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

امتحان پايان ترم
هرسؤال رياضي را كه حل مي كرد روي ورقه كاهي كه بهشون داده بودن، يك بار براي نفر جلويي و يك بار هم براي نفر پشتي مي نوشت و در اختيارشون قرار مي داد. ديد اگه اين سؤال را هم روي اين تكه كاغذ بنويسه ديگه كاغذي براي خودش نمي مونه. به فردي كه جلوش نشسته بود آروم گفت كه بهش كاغذ بده. روي كاغذي كه در اختيارش قرار داده بود جواب را نوشت و بهش داد. حالا نوبت فرد پشتي بود. دستش را به سمت پشت برد و كاغذ كاهي را ازش گرفت. يه تيكه از كاغذ را چين چيني بريده بود. با خودش گفت اگه الان يكي بياد بگه اين كاغذ را از كجا آوردي چي جواب بده. كاغذهايي كه دستش بود هيچ كدوم چين دار بريده نشده بود. سريع جواب را نوشت و تا خانم مراقب سرش را برگردوند كاغذ را داد ولي كاغذ افتاد زير پاش. خم شد كه كاغذ را برداره اما پشيمون شد. دستش را برد بالا و از مراقب اجازه گرفت تا كاغذ را برداره. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه مراقب به سمتشون حمله برد و با سرعت لاي كاغذ هايي كه روي ميز بود را مي گشت، پرسيد: كوش؟ كاغذ كجاست؟ و كاغذ را از لاي ورقهاي آوا پيدا كرد. پرسيد اين مال كيه؟ نمي دونست چي جواب بده. هول شده بود. چي بايد مي گفت؟ همه روش حساب مي كردن. اگه ورقه اش را بگيره، مدير و ناظم چي مي گن؟ حتماً ميگن ما اصلاً ازت انتظار نداشتيم. ولي هركي خربزه خورده بايد پاي لرزش بشينه.خودش را آماده كرد كه تمام عواقب كارش را به عهده بگيره. حالا يك دفعه هم صفر بگيره، بين نمره هاي نوزده و بيست شايد يه صفر هم لازم بود، اين هم براي خودش تنوعيه!! حساب كرد ديد مي تونه اميدوار باشه كه با يه صفر معدل زير ده نياره، پس قبوله. تا حالا كه همه امتحاناش را خوب داده بود و نمره زير هجده نداشت. نمره هاي پيش دانشگاهي هم كه اهميتي نداره چه فرقي مي كنه با معدل نوزده قبول بشه يا يه چيزي تو مايه هاي ده؟ توي اين فكر بود كه صداي آوا را از پشت شنيد كه گفت مال منه! يكباره فكري به خاطرش رسيد قيافه حق به جانبي گرفت و رو به مراقب كرد و گفت: مگه من از شما اجازه نگرفتم؟ خودتون به من اجازه داديد كه اين كاغذ را از زير پام بردارم. اگه مال من بود كه اجازه لازم نداشت. مگه من بهتون نگفتم بردارم بدم به آوا؟ مراقب بيچاره شرمنده از رفتارش!!! عذر خواهي كرد و گفت بله، درسته، گفته بوديد!! و رفت سر جاش نشست.
نفس راحتي كشيد و با خودش گفت: چه خوب شد قبلش اجازه گرفتم وگرنه الان حرفي براي گفتن نداشتم…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ