مهرواژ

شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢

مورچه
جعبه شيريني مقابلم روي ميز قرار داشت. گفتم: مورچـــــه!
شازده خانم از روي جاش نيم خيز شد و پرسيد: كو؟ كجاست؟ به قسمتي نامعلوم لاي زولبياها اشاره كردم و گفتم: اوناهاش! نه! الان اينجاست… رفت اينجا … مورچه… اونجاست …
شازده خانم همين جور كه لاي زولبيا و باميه توي جعبه مي گشت گفت: پس كوش؟ تو كه ديدي درش مي آوردي… فقط ميگه اونا … خب كجاست؟
خانمي گفت: مورچه هم دل داره! دلش خواسته شيريني بخوره. حالا يدونه مورچه بوده، اين كه چندان مهم نيست، حتماً تا الان رفته.
شازده خانم همين طور كه بي اعتنا به گفته هاي خانمي با نگاهش دنبال مورچه مي گشت گفت: الان به خانوم كوچولو بگيم مي گه ديگه از اين نمي خورم.
گفتم: مشكل خودشه!
گفت: همش تقصير توست. تو كه ديديش نبايد مي ذاشتي بره.
يادم افتاد كه كلي كار دارم، از سر جام بلند شدم و به بهش نگفتم مورچه وجود خارجي نداشت و اصلاً مورچه اي نبود!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ