مهرواژ

یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢

سفرنامه آخر هفته
سه شنبه صبح وقتي مامان خبر تعطيلي مدارس در روز پنج شنبه را شنيد سريع زنگيد به باباجان كه اگه مي توني كارات را جمع و جور كن كه بعدازظهر راهي بشيم. بابايي هم قبول كرد و من موندم با كلي برنامه و كارايي كه قرار بود ظرف امروز و فردا انجام بدم. ISP محترم هم كه قطع بود و شب وصل مي شد، دخترعموي نازنينم هم در همين حين زنگ زد كه بعدازظهر ميام پيشت و من هم شرمنده بهش گفتم كه نيستيم. قرار بود توي اين هفته بياد پيپشم و شنبه هم برميگشت دانشگاه. چهارشنبه هم دوستهاي عسلي ميومدن و عسل جون هم برنامه ريزي كرده بود كه باهم بريم بيرون و تصميم داشت من را بهشون معرفي كنه(البته دورادور همديگرو مي شناختيم)، بعدازظهر رفتم يه سري به دخترعموم زدم قبل از اينكه از وجدان درد بميرم. تازه فهميدم زن عموي عزيزم چقدر ترسو ِ، فكر كردم مامان من زيادي نگرانه، زن عموم بدتره. موقع برگشت قرار شد دخترعموم را هم تا خونه يكي از معلماي دوران دبيرستان برسونم، زن عموم يه ريز سفارش مي كرد، دنيا جون آهسته برو، تند نرو، مواظب باش و… به دخترعموم هم تأكيد كرد كه وقتي رسيد حتماً بهش زنگ بزنه! گفتم: مطمئن باشيد دخترتون را نمي كُشم، مواظبم، تند نمي رم.
غروب به سمت تهران حركت كرديم تا در اقدامي جسورانه و بعد از بيشتر از نيم قرن انقلابي در خانواده مادري به پا كنيم و خود را داوطلبانه در دهان شير اندازيم و راه را براي آيندگان بگشاييم. اين سفر همانا و دنياجون هم تا تونست مجبور به خالي بندي و چاخان براي رسيدن به مقاصدش شد كه البته همه را اعتراف كـــــــــردم! چهارشنبه صبح هم در يك مكالمه تلفني تمام استعدادم را خرج كردم و آدرس منزل را كه در طي ساليان موفق به يافتنش نشده بودم و تمام تلاشهايم به بن بست رسيده بود را گرفتم و با بابا و خواهران عزيزم رفتيم. همه چيز به خوبي پيش رفت. توي اين چند روز تا تونستم قيافه هاي متعجب و هاج و واج ديدم! موقع برگشت انقدر خوشحال بودم كه اصلاً باورنمي كردم همه چيز به همين خوبي و راحتي پيش رفته باشه. روز عالي بود. پنج شنبه هم از خانه عمه به خانه خاله نقل مكان كرديم. ساعت نه و نيم صبح بابا و پسر عمه ام رفتن كه تا يك ساعت ديگه بيان كه بريم شهريار، رفتن همانا و ساعت سه بعدازظهر برگشتن همانا كه نتيجه اش هم سرماخوردگي بدي شد كه بابا جان را تا صبح روز بعد توي رختخواب انداخت. جمعه بعداز ظهر هم برگشتيم. بيچاره اونايي كه داشتن از شمال برمي گشتن. جاده به طرز فجيعي شلوغ بود و احتمالاً تا صبح بايد توي راه مي موندن. ماشينها با سرعت لاك پشتي حركت مي كردن. دلم براشون سوزيد، ما كه راحت به خونه رسيديم ولي اونها بايد حالا حالاها تو جاده مي موندن!!
اين هم از سفرنامه!

اين پرشن بلاگ هم با من سرناسازگاري داره، مگه من باهات شوخي دارم كه هي سربه سرم مي ذاري؟ ديدم همه پيامها براي نوشته «دانشگاه ايده آل» گذاشته شده، متعجبانه وبلاگم را باز كردم، اثري از نوشته دوشنبه نبود! دوباره وبلاگ را بازسازي كردم تا قابل رؤيت شد! آخه اين چه وضعيه؟ هي منو اذيت مي كنه!
خانم كوچولو حالش مريضه، امیدوارم زود خوب بشه.من نـــــــــــــــــــــــــمي خوام مريض بشم! اصلاً وقتش را ندارم!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ