مهرواژ

سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢

گامی رو به جلو
گل رز سرخ به نشانه عشق و محبت با ربان سفيد براي صلح و دوستي. ما براي از بين بردن كدورت ها مي رفتيم. جدايي كه از زمان پدربزرگ ارث رسيده بود، سر موضوعي كه ديگه اهميتي نداشت. قهري كه از جانب ما نبود، شروع كننده يكي ديگه بود و دستهايي پنهان بهش دامن زده بودن! چيزي كه ديگه براي ما مفهومي نداشت و بايد به انتها مي رسيد، جدايي كه متعلق به نسل ما نبود. شايد هر دو خانواده مي خواستن همه چيز تموم بشه ولي يكي بايد آغازگر اين راه مي شد، كسي بايد جلوي امتداد و عميق شدن اين راه را مي گرفت و اين جدايي كه بيش از نيم قرن از عمرش مي گذشت را به انتها مي رسوند. حالا اون لحظه فرا رسيده بود، رفتيم كه راه را براي بقيه باز كنيم و جواز ورود بگيريم. رفتيم تا براي عادي سازي روابط تلاش كنيم. هميشه ازش شنيده بودم، بچه هاش ازش مي ترسيدن و تمام فاميل ازش حساب مي بردن و هيچ كدوم حاضر نشده بودن آدرس و يا شماره تلفني ازش بهم بدن. فكر نمي كردم بتونم آدرس را بگيرم ولي آدرس را هدي بدون اينكه بفهمه چه قصدي دارم بهم داد.
دسته گل را گرفتم و توي ماشين نشستم، يه خيابون فاصله بود. انگاري دل شوره داشتم، پس اونهمه اعتماد به نفس كو؟ بايد حواسم را جمع مي كردم، توي ذهنم حرفهايي كه قرار بود بگم را مرور مي كردم. بايد به حرفهام گوش كنه، خودم را براي هر برخوردي آماده كرده بودم، حتي كتك خوردن با وجوديكه هدي گفته بود هيچ وقت دست روي ما بلند نكرده و از اين بابت خيالم راحت بود كه نمي زنه! هيچ چيزي نبايد مانع مي شد. اين همه راه نيومده بودم كه دست خالي برگردم. از ماشين پياده شدم. دستم را جلو بردم تا زنگ بزنم، نفس عميقي كشيدم، بايد كار را تمام مي كردم. صداي خودش بود.
ـ منزل آقاي … ؟
ـ بله، بفرماييد! ـ مهمون نمي خواين؟ با خوشرويي دعوت كرد بريم تو. آروم پله ها را طي كرديم. يه خانم با قيافه مهربانانه در را باز كرد. صورتش را بوسيدم و وارد شدم. باورش سخت بود، من اومــــــــده بودم و نوبت اين بود كه خودم را معرفي كنم. بايد مي گفتيم كي هستيم. ما را دعوت به نشستن كرد و همراه شوهرش برگشت. تابستون ديده بودمش و مي دونستم كه آشنايي با مارو انكار مي كنه. راست مي گفت بابا را تا حالا نديده بود، پرسيد قبلاً همديگرو ديديم؟ شازده خانم سريع گفت: نه! اولين باره كه همديگرو مي بينيم! بهترين راه همين بود چون مشكلي هم براشون ايجاد نمي شد. بابا آغازگر بود و گفت دخترهاي كي هستيم و اضافه كرد كه البته شما تاحالا مادر بچه ها را نديديد و من ادامه دادم. گفتم كه هميشه دوست داشتم ببينمتون، گفتم كه توي اين روز اومديم كه دست خالي برنگرديم و كدورتها براي هميشه از بين بره ...
هيچي نگفت، سكوت بود و سكوت. نه داد زد، نه شلوغ كرد، نه از خونه پرتمون كرد بيرون! اشك توي چشمهاي مهربونش جمع شده بود. هدي به گرمي ازمون استقبال كرد و فهميد كه ما براي بار اول نيست كه همديگرو مي بينيم! فكر نمي كنم هيچ وقت قيافه جواد يادم بره. دستش روي دستگيره در خشك شده بود، براي چند ثانيه هيچ حركتي نكرد، با چشمهاي از حدقه در اومده داشت نگاه مي كرد. فكر كردم سكته كرده اما مثل اينكه سريع رد كرد و دستش از دستگيره جدا شد و كنار بابا روي صندلي آروم گرفت.
زمان خداحافظي فرارسيد، گفتم نيومديم كه اين اولين و آخرين بار باشه، دفعه ديگه با مامان ميايم! گفت: بفرمائيد، تشريف بيارين!
همه چيز به همين راحتي تموم شد. داشتم از خوشحالي پر در مي آوردم! اگه مي دونستم زودتر مي رفتم. البته خيلي وقت بود مي خواستم برم ولي موانع بود! خاله وقتي فهميد تعجب كرد و خوشحال شد، تشويقمون هم كرد. گفت كار خيلي خوبي كرديد، گفت يه روز منم همين كار را مي كنم. ديگه راه باز شد، فقط بار اول سخت بود!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ