مهرواژ

پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

يک
يكشنبه:
جاي پارك وجود نداشت. خيابون را تا ته رفتم تا يه جاي نزديك به مطب دكتر پيدا كردم و برگشتم. عرض خيابون كم بود و معطل كردن من مساوي با ايجاد ترافيك بود. خواستم سريع برم به سمت تو و ماشين را پارك كنم. احساس كردم ماشين به يه چيزي گير كرد و امكان حركت وجود نداره. پياده شدم و ديدم سپر عقب به سپر جلوي يه رنو كه خيلي بد پارك شده بود گير كرده. ايستادم و منتظر راننده شدم. آقايوني كه اون اطراف بودن اومدن و گفتن چيزي نشده و راحت مي تونن ماشين را آزاد كنن تا من بتونم حركت كنم. مخالفت كردم. اگه راننده رنو ميومد و شاكي مي شد چي؟ بهم اطمينان دادن كه رنو چيزيش نشده و اگه ماشين كسي خسارت ديده باشه مسلماً ماشين من خواهد بود. اصرار فايده نداشت. حاضر نبودم ميليمتري ماشين را حركت بدم، گفتم براي من مسئله اي نيست! من منتظر مي مونم. رفتند راننده ماشين را پيدا كردن و آقاهه ماشينش را حركت داد تا تونستم حركت كنم. ازش عذرخواهي كردم و اون هم گفت مسئله اي نيست و اصلاً احتياجي نبوده كه بمونم. ولي بايد جوانب را در نظر مي گرفتم. به نظر خودم بهترين كار موندن بود نه اينكه بزنم و در برم!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ