مهرواژ

پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

گردش علمی
گفته بودم اگه بيام وقتي برسم زنگ مي زنم. اومدن عمه باعث شد كه دير از خونه بيرون بيام.
ديشب داشتم اسامي توي Phone book را نگاه مي كردم كه به اسم نگين رسيدم، بيشتر از يه ماه بود كه خبري ازش نداشتم. زنگيدم بهش.خيلي دلم براش تنگ شده بود. دو روز در هفته تايم بين دو كلاسش را تو دانشگاه مي موند. گفتم شايد فردا دو، سه ساعت بين دوتا كلاسش را رفتم و ديدمش. براي رفتن به دانشگاه نياز به مقنعه و مانتوي زير زانو بدون چاك بود. كه قربون خودم برم هيچ كدوم را نداشتم! صبح، عمه جان درست موقعي كه تصميم گرفتم شال و كلاه كنم و برم مقنعه بخرم اومد.
بعد از رفتن عمه به سرعت رفتم مقنعه خريدم و برگشتم خونه. قيافه ام را تو آينه ديدم تعجب كردم، به اين قيافه عادت نداشتم!
سريع چادر مامان را برداشتم و گذاشتم تو كوله ام و راهي شدم. تو تاكسي بودم كه نگين زنگ زد و وقتي فهميد كه دارم ميام گفت جلوي دانشگاه منتظرمه. از تاكسي كه پياده شدم ديدمش. به سمتم اومد. گفت با اين چاك مانتوت كه رات نمي دن!
فلسفه اين سختگيريهاي دانشگاه آزاد را نفهميدم. تا پارسال ورود با چادر اجباري بود. يه بار كه اومده بودم دنبال زهرا و چند دقيقه اي كه بيرون دانشگاه منتظر بودم با صحنه هاي جالبي مواجه شدم! دخترهايي كه جلوي در ورودي از تاكسي پياده مي شدن، چادر را از تو كيفشون در مي آوردن، مي انداختن رو دوششون و بعضيها هم لطف مي كردن سرشون مي كردن و وارد مي شدن. هنوز چند قدمي از در ورودي نگذشته بودن كه چادراشون را برمي داشتن، يا رو دستشون مينداختن يا مي ذاشتن تو كيفشون.
موقع بيرون اومدن هم يا چادرشون را دنبالشون مي كشوندن، يا به محض گذشتن از درب دانشگاه چادرها توي كيف گذاشته ميشد!
ديشب هم نگين گفت كه يا بايد با چادر بيام يا مانتوم چاك نداشته باشه وگرنه بهم گير مي دن! چادر مامان را از تو كوله ام در آوردم. داشتم از جلوي نگهباني رد مي شدم كه چشمم به چادر روي سرم افتاد. پشت و رو پوشيده بودم! چند قدم كه گذشتيم نگين گفت مي توني چادرت را برداري! همه فهميدن كه تا حالا چادر سر نكردي!
براي همين چندقدم و گذشتن از در ورودي اينهمه سختگيري؟ چه لزومي داره؟ چرا بايد به چيزي كه نيستم تظاهر كنم؟
دانشگاه تقريباً خلوت بود ولي با اين حال چند تا از دوستام را ديدم و نگين را بهشون معرفي كردم. سفارشش را كردم و گفتم اهل اينجا نيست و حسابي هواش را داشته باشن. مثلاً نگين دانشجوي اينجا بود ولي آدمهاي آشنا براي من بيشتر بودن، قرار بود نگين منو به دوستاش معرفي كنه اما برعكس شده بود و من نگين را به دوستام معرفي مي كردم! نگين يه دختر آروم و ساكت و نقطه مقابل من كه شلوغ، شيطون و پرحرفم محسوب مي شه!
ساعت 5/1 از نگين خداحافظي كردم و با ارغوان به سمت خونه راهي شديم. جلوي نگهباني كه رسيديم خانومه دوتا دختر دانشجو را به خاطر چاك مانتوشون نگه داشته بود و داشت باهاشون گفتمان! می کرد!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ