مهرواژ

پنجشنبه ٤ دی ،۱۳۸٢

آلبوم دنيا، دنيايي خاطره
آلبوم عكس قديمي كه اولين آلبوم دنيا محسوب مي شد را ورق مي زدم. عكسهايي كه بدون ترتيب خاصي چيده شده بود و زمان در نحوه قرار گرفتنشون نقشي نداشت! مامان مي گفت تا غرغر مي كردم، آلبوم را مي دادن دستم و ديگه با كسي كاري نداشتم. عكسها را در مي آوردم و دوباره در آلبوم قرار مي دادم. عكسهايي كه در پس هركدومشون خاطره و ماجرايي نهفته بود.
روي نوك پا ايستاده بود و به سختي دستش را دور ساقه بابا آدم كه خيلي بزرگتر و بلندتر از خودش بود حلقه زده بود. هميشه وقتي به اين عكس مي رسيدم ياد حرفهاي مامان مي افتادم: هنوز نمي تونستي درست حرف بزني. بابا چند تا از برگهاي باباآدم را كه زرد شده بود ازش جدا كرده بود و روي خاكش تو گلدون قرار داده بود. با گريه اومدي پيشم.همين جور آب از دهنت مي ريخت و سوزناك گريه مي كردي. هرچي پرسيدم چي خوردي، جواب نمي دادي! فقط گريه مي كردي. تو اين فكر بودم كه چي خوردي كه داري مي سوزي، ياد برگ بابا آدم افتادم. آروم زبونم را به ساقه بريده شده اش زدم و ديدم چه مي سوزونه! اون روز كلي زبون و دهن دنيا را شستن و چيزهاي خوشمزه دادن بخوره تا آروم بگيره. ولي باباش فردا تمام گلدونهاي باباآدم را از خونه بيرون كرد و اجازه نداد ديگه هيچ باباآدمي پاش را تو خونه بزاره!!!

نتيجه اخلاقي اينكه: هيچ وقت هوس خوردن برگهاي باباآدم را نكنيد!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ