مهرواژ

شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

 
صداي گريه ميومد، يه تعداد محدود كنار يه قبر كه معلوم بود مدت زيادي نيست كه به خاك سپرده شده بودند و زنها ناله و شيون مي كردن. قدم هام كند شد، آروم به راهم ادامه دادم. خلوت بود و جز صداي گريه اي كه كم كم در باد گم مي شد صدايي نبود. شايد هم بود و من نمي شنيدم! تا رسيدم، مامان فاتحه خونده بود و به سمت مزار عمو مي رفت. كنارش زانو زدم. چقدر دلم براش تنگ شده بود.
سلام بابابزرگ … ببخشيد كه دير ميام پيشت. مي دوني كه من هيچ وقت فراموشت نمي كنم. هميشه در قلب و فكرم هستي. بابايي نمي دوني چقدر حرف براي گفتن دارم. كاش بودي … كاش مي تونستم كنارت بشينم و باهات حرف بزنم. به چشمهاي آبي و مهربونت نگاه كنم و خودم را توش ببينم …
ـ دنيا زودتر بريم. من سردمه!
دلم مي خواست بمونم، اما مامان سردش بود. قرار نبود بيايم. خانومي را رسونديم كلاس و رفتيم بيمارستان عيادت سينا. سيناي كوچولو تب كرده بود و بستريش كرده بودن. توي ماشين كه نشستم دلم گرفت، يه احساس! بايد ميومدم اينجا! دلم تنگ شده بود…
با اينكه هميشه تاريخ وفات را روي اين سنگ كه چند وقتيه عوض شده و يه سنگ يشمي به جاي سنگ طوسي رنگ قديمي اومده، ديدم و براي هميشه درونم حك شده ولي بهش كه مي رسم يه مكث، موندن و غصه برام داره. 17/10/1364
17 دي روزي كه هيچ وقت فراموش نمي كنم! امروز جمعه بود و تا چهارشنبه زماني نمونده! چه سريع 18 سال گذشت. 18 تا زمستون اومده و رفته بود و بابايي اين زير به يه خواب ابدي رفته بود. پدربزرگي كه حرفها و خاطرات ديگران شخصيتش را برام نقش زده بود. عكس و گفته هاي ديگران تمام دانسته ها از پدربزرگيه كه نزديك 2 سالگي منو با غم از دست دادنش تنها گذاشت و رفت. بابايي كه نمي دونست با رفتنش دنيا غصه مي خوره، گريه مي كنه، مريض مي شه و طاقت دوريشو نداره. مامان بزرگ مي گفت دنيا را خيلي دوست داشت … بابا مي گفت هر روز قبل از اينكه بره خونه اول ميومد دنيا را مي ديد و بعد مي رفت … مامان مي گفت همه داشتن خودشون را براي جشن آماده مي كردن … مهمونا دعوت شده بودن … همه چيز براي يه جشن تدارك ديده شده بود … ولي يه روز قبلش بابايي رفت و دنيا را تنها گذاشت … دنيايي كه رفتنش را باور نكرد و هر روز به انتظار برگشتنش بود، دنيايي كه ديگه غذا نمي خورد، بازي نمي كرد، توي تب مي سوخت و دكترها درماني براي دردش نداشتن …
ـ دنيا … بريم…
اشكهايي كه بي اختيار روي گونه هام لغزيده بود را پاك كردم. دلم مي خواست پيشت بمونم اما … بايد برم. دوستت دارم … خيلي دوستت دارم!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ