مهرواژ

جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

يک تجربه
يه جورايی هستم.نمی دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟بخندم يا گريه کنم؟
نمی خواستم باهاش حرف بزنم.حداقل تا قبل از گرفتن جواب ای ميل.اما ديگه نتونستم تحمل کنم از ديروز يه چرای بزرگ توی سرم وول می خورد.يادم افتاد کرم بلاستر بی نصيب نگذاشتتش ونمی تونه ميلمو بخونه.
زنگ زدم .گفتم:چرا؟بغض گلومو گرفته بود.صدام می لرزید.دلم می خواست گريه کنم.گفت:برات مهمه؟ گفتم:من با موضوعش کاری ندارم.اصلشه که داغونم کرده.نمی تونم دليلشو درک کنم.احساس بدی دارم.يه آدمه احمق که به راحتی فريبش دادن.من بهت اعتماد داشتم باورت کردم.حالا به همه چيز شک کردم.می گم نکنه همه چيز دروغ بود.بيشتر از دسته خودم ناراحتم.بايد نگاهمو عوض کنم.نبايد به اين راحتی اعتماد کنم...
می خواستم جواب چرامو بگيرم.مصر بودم
حرفامو گوش کرد و گفت: حالا فهميدی اشتباه کردی؟نبايد به همه اعتماد کنی؟گفتم :آره؛با تمام وجود درک کردم.يادته هميشه ميگفتی مشکل اينجاست که از هيچ کدوم از دوستام تا حالا ضربه نخوردم.حالا بايد ازت تشکر کنم چون از طرف کسی که خیلی دوسش داشتم به احساسم ضربه خورده و با تمام وجود دارم درک می کنم...
گفت :ازت معذرت می خوام و بهت حق می دم از دستم ناراحت باشی و ديگه نخوای با من حرف بزنی.شايد چيزی که الان می گم بيشتر ناراحتت کنه؛ می گم. حتی اگه ديگه به من زنگ نزنی ولی من به هدفم رسیدم می خواستم خودت متوجه بشی حالا که فهمیدی باید بگم...
نمی دونستم چی باید بگم مثل دیروز شوکه شدم.دروغی وجود نداشت. در واقع واقعیتی که فکر می کردم دیروز متوجه اش شده ام حقیقت نداشت.دیروز این حرفو زد تا من به نتایج امروز برسم...
چی بايد می گفتم؟خوشحال بودم که زنگ زدم و باهاش حرف زدم.گفت هنوزم برات مثل سابق هستم؟گفتم: بايد فکر کنم. گفت خيلی حرف برای گفتن دارم.گفتم:می خوام تمام حرفاتو بشنوم.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ