مهرواژ

سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢

از پارسال تا امسال
گفت دنيا جونم بيست ساله شد… از پارسال تا حالا چقدر فرق كردي؟ با خنده گفتم: قدم كه… بلند تر نشده و فرقي نكرده اما 2 كيلو كم شدم
گفت: همين جوري كه پيش بره كه چيزي از دنيا باقي نمي مونه…!!
گفتم موهاي دنيا هم خيلي بلند شده، پارسال اين موقع موهاش كوتاه بود…
يادم افتاد يه نخ موي سفيد هم لاي موهام جاخوش كرده… از وقتي كشفش كردم فهميدم كه چقدر رنگ موهام را دوست دارم…
دنيا دوستاي جديد پيدا كرده… پارسال فيروزه جونم اينجا نبود…
پارسال مثل سالهاي قبل شيمن پيشم بود اما امسال نيست و جاش خيلي خاليه… ظهر زنگ زد و تولدم را تبريك گفت، شايد تا تابستون نتونم ببينمش…
امسال ديگه كلاس ترسيم فني وجود نداره تا پر از هياهو و شيطنت باشه! بيچاره معلمه چي كشيد از دست من… شكوفه و شبنم كه تا بعد از امتحانا از تهران نمي يان. بعد از ظهر شكوفه زنگ زد، ديروز هم شادي عذرخواهي كرد كه نمي تونه بياد…
فيروزه فكر كرد شناسنامه ي دنيا را اشتباه گرفتن …
خانوم كوچولو گفت مثل ني ني كوچولوها… شازده خانوم با تعجب پرسيد مثــل ني ني كوچولوها؟؟؟ مگه خودش چيه؟!!!
خيلي بيشتر از قبل مي نويسم… خيلي وقته نوشته هام را پاره نكردم(البته يكي از دلايلش اينه كه كمتر روي كاغذ مي نويسم) … پارسال اين موقع اگه عمراً حاضر مي شدم فارسي تايپ كنم و هيچ چيز به اين اندازه برام زجرآور نبود اما حالا كار هميشگيم شده(از دستاوردهاي داشتن وبلاگ!)…
بالاخره گواهينامه گرفتم…
مثل هر سال يه دسته گل با رزهاي قرمز و يه شاخه مريم…
هنوز پشت كنكور…
هنوز كلاس نقاشي مي رم اما بي نظم تر از قبل…
يك سال گذشت و دف توي كمدم موندگار شده، كي قراره درش بيارم؟؟…
گفت دنياي موش موشي بيست ساله! يادت نره آرزو كني… گفت گفتم آرزو كن نه اينكه اينهمه فكر كني!… اما من داشتم به آرزوهام فكر مي كردم…
حالا كه دارم به يك سال گذشته فكر مي كنم، نمي دونم… شايد يه اتلاف وقت بزرگ، بدون نتايج بزرگ… نكنه يه سال درجا زدم؟؟

18 دي يه روز عالي در كنار خانواده و چندتا از دوستاي عزيزم كه لطف كرده بودن، اومدن و دنيا را فراموش نكردن گذشت. شازده خانوم مهربون اون روز خيلي كمكم كرد تا به كارام برسم! ازش خيلي ممنونم. ديروز اومده پيشم مي گه من يه حدود قيمتي را براي كادويي كه قرار بود برات بگيرم درنظر داشتم اما هديه اي كه من و خانومي برات گرفتيم، سهم من كمتر از اون چيزي شد كه مي خواستم! مي خواستم يه چيز ديگه برات بخرم، نشد ولي بقيه اش را ميدم بهت!!! اين هم از عجايب روزگار!!!
دوستاي مهربون و عزيزم مرسي از تمام تبريكات و پيامهاي زيبايي كه برام گذاشتيد، خيلي خوشحالم كرديد. خيلي خوشحالم كه اين وبلاگ باعث شد تا با شما آشنا بشم و در كنار شما دوستاي عزيزم باشم. وبلاگي كه پارسال وجود نداشت!
عسلي خواهرمي ديگه! مگه شك داشتي؟!
نيما كه فقط گفت كيكت را بيار اما نگفت چه جوري! Mans معذرت! آخه دنيا عادت كرده به مهموناي بدون دعوت! تولد دنيا چون خيلي وقته موقع امتحانات هست(قبلاً امتحاناي خودش، حالا هم خواهراش! و تا چند سال آينده هم دوستان دانشجو يا امتحانشون در شرف شروعه و يا شروع شده و مشغول درس خوندن هستن)، مهمون با دعوت نداره و دوستاي گلم هرسال لطف مي كنن يا ميان پيشم و يا بهم زنگ مي زنن.
مينا جونم مرسي، اين چند روز نتونستم كانكت بشم! خواستم برات كامت بذارم نشد!!!
فراي عزيزم دنيا كه نمي خواست تأخير داشته باشه، نتونستم زودتر از اين آپ كنم!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ