مهرواژ

سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

بدون سيستم
سه شنبه بعدازظهر زنگ زد و گفت داره مياد. برعكس هميشه كه ميومد و سيستم را روبراه مي كرد اينبار اومد و كيس را برد.
چهارشنبه بعدازظهر باهاش تماس گرفتم كه بگم هروقت كار نصب تموم شد زنگ بزنه خودم ميرم و نيازي نيست كه زحمت آوردنش را بكشه!
پنج شنبه شب زنگ زد و گفت چرا نيومدي سيستم را ببري؟ پسرعموي عزيزم فراموش كرده بود كه قرار بود ايشون زنگ بزنه و منو مطلع كنه، قرار شد جمعه بعدازظهر كه خانومي را دارم مي برم كلاس برم پيشش. پرسيدم حدود ساعت 3 خونه هستي؟ گفت آره هستم!! فردا منتظرتم!
جمعه قرار شد اول برم دنبال كيس، بعد خانومي را برسونم كلاس و برگردم خونه. آقاي محترم خونه نبود!! زن عمو هم اطلاعي نداشت كه سيستم را بهم بده!
خانومي را رسوندم و تلاشم براي برقراري ارتباط نتيجه داد. خونه يكي از اقوام بود براي نصب سيستم و خوشبختانه كارش تمام شده بود. به قول خودش خدا منو رسوند!! رفتم دنبالش. رسوندمش خونه و سيستم را تحويل گرفتم.
بعد از يك مكالمه تلفني، اعصاب آشفته، ناراحتي دوچندان از اشتباهي كه در قبال يه عزيز انجام داده بودم و كلي خجالت و شرمندگي در قبال بخشش و بزرگواري اون. رفتم سراغ كيس تا سيستم را وصل كنم، بعد از چند روز دوري از كامپيوتر.
زنگ زدم و گفتم: نابغه پس سيمش كو؟ تازه مي پرسه سيم را بهت ندادم؟ فردا كه دارم ميام برات ميارم!
شنبه صبح با زنگ موبايل از خواب بيدار شدم. تو و سحرخيزي؟ تو كه گفتي فردا ساعت 11 به بعد برام زنگ بزن، من خوابم! چطور الان زنگ زدي؟ پرسيد: سيستمت چيزي كم نداشت؟ راضي بودي؟
پسر فراموشكار! با كدوم سيم؟؟؟
بگذريم كه با بابا كار داشت ولي نمي دونم چرا زنگ زد به من! من هم كه بي خبر از همه جا گفتم بابا احتمالاً رفته مغازه ولي بابا جان خونه بود!!
از يكشنبه تا حالا هم طبق معمول ISP بازي درآورده بود و نتونستم كانكت بشم!!

دوستاي مهربون و عزيزم در كمال شرمندگي پوزش منو بپذيريت كه نتونستم تو اين مدت پيشتون بيام!
ميناي مهربونم اميدوارم امتحانت را خوب داده باشي و بقيه امتحانات را با موفقيت بگذروني.
عسل عسلم مرسي، ايشـــــــــــــاالله!! اين اكانتي كه دارم استفاده مي كنم بقيه كادوي تولدم از طرف شازده خانومه! به خانومي گفتم تو و شازده خانوم هميشه شريك بوديد و كادوهاتون يكسان، پس بقيشو بده! فكر ميكرد دارم باهاش شوخي مي كنم و گفت شما دوتا تصميم گرفتيد جيب منو خالي كنيد! هيچ حرفي هم باعث نشد كه به باور برسه تا نوشته وبلاگ را خوند و باوركرد كه راست مي گم و شوخي در كار نيست! ولي اثري نداشت و كادوي جديدي نصيبم نشد!
بهرام كجاي كاري؟ تازه مي پرسي نيما اينجا چكار مي كنه؟ خوبه لينك وبلاگش هم اين كنار هست! من همه پيامها را مي بينم، با دقت مي خونم و كلمه به كلمه اش را به خاطر مي سپارم و روش فكر مي كنم. اين پيامها خيلي برام باارزشه. مرسي از لطفت، تشكر از اينكه مياي. خيلي ممنون از همراهيت.
نيما ممنون از راه حلت. چرا از اين روش براي فرستادن كادو استفاده نمي كني؟
فراي دوست داشتني من تو ناشناخته نيستي و يكي از دوستاي عزيزم هستي. آره! انگار قراره هر ده سال يه اتفاق بزرگ توي زندگي بيفته! شايد هم يه حس جديد!!
ببخشيد كه نتونستم تو اين مدت نوشته هات را بخونم ولي همه را امروز خوندم!
دوست جون نمي دونم… شايد!! ولي در آغاز بيست و يك سالگي انگار بايد بزرگ تر از قبل باشم. عميق تر فكر كنم و تمام تلاشم را كنم تا اشتباهي مرتكب نشم.
سميرا جون مرسي، خوبم!
دوست جونهاي ديگه هم خيلي مرسي. تشكر فراوان از اومدنتون.
در آخر هم اضافه كنم كه دنيا به دليل مشكلات درسي خيلي كمتر از قبل مياد، تمام تلاشم را مي كنم كه وبلاگم رو به تعطيلي نره حتي اگه دير آپديت بشه. من وبلاگاي همه شما دوستهاي عزيزم را مي خونم ولي اگه با تأخير كامنت گذاشتم و يا نتونستم كامنت بذارم ببخشيد! ايشالله بعد از كنكور از خجالتتون در ميام….
نكنه دنيا را فراموش كنيد!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ