مهرواژ

دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

شازده کوچولوی عاشق
ميگن هر آدمي تو آسمون دلش يه ستاره اي داره كه سرنوشتشو براش تعيين ميكنه!
يه عالمه سال پيش توي يه گوشه از آسمون يه ستاره كوچولوي چشمكزن مهربون بود كه همه دوستش داشتن! ستاره كوچولوي مهربون توي آسمون پاك خدا مي چرخيد و مي چرخيد تا اينكه يه روز نوبت اون برسه كه ستاره قلب يه آدم مهربون بشه. روزها پشت هم مي گذشتند تا اينكه نوبت به ستاره كوچولو رسيد كه ستاره قلب يه دختر كوچولوي مهربون بشه.همه چيز به خوبي پيش ميرفت تا اينكه...
هيچكس نفهميد چي شد. فقط يه صداي بلند و بعدش همه جا تاريك شد…
ستاره كوچولوي قصه ما وقتي چشماشو باز كرد ديد اي واي نصف شده! ستاره كوچولو هر چي گشت وگشت نتونست نيمه گمشدشو پيدا كنه.ستاره كوچولو خيلي ناراحت بود. اما مجبور بود كه بره توي قلب يه دختر كوچولو. خلاصه ستاره كوچولوي نصفه گريون رفت توي دل دختر كوچولو تا ستاره قلب اون باشه.به اين اميد كه يه روز نيمه گمشدشو پيدا كنه...
زمان مي گذشت و مي گذشت تا اينكه يه روز از روزاي خدا توي زمين توي يه شهر كوچولو دو جفت چشم براق يه دفعه نگاهشون افتاد به هم…
يه جفت چشم سياه و يه جفت چشم سبز كه تو هر كدومشون يه ستاره نشسته بود!
از اون روز به بعد ستاره كوچولو ديگه غصه اي نداشت چون نيمه گمشدشو پيدا كرده بود.
شازده كوچولوي عاشق را تنها نذاريد!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ