مهرواژ

یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

يه روز خوب
پنج شنبه اومد، تمام بعدازظهر گرفتار بودم و فرصت نشد باهاش حرف بزنم و يا ببينمش. جمعه صبح هم وضع بهتري نبود، صبحانه نخورده رفتم بيرون و تا ظهر فرصت نكردم بهش زنگ بزنم. گفت فردا مياد پيشم.
دلم براش يه ذره شده بود، يك ماه بود نديده بودمش. طاقت نياوردم و بعد از اينكه خانومي را رسوندم كلاس رفتم پيشش. هيچ چيزي بهتر از اين نيست كه بعد از مدتها بتوني دوستت را ببيني.
با اينكه روز كم ماجرايي نبود ولي هيچ چيز نتونست و نخواهد تونست كه شور و لذت اين ديدار را كم كنه.
شازده كوچولوي قلبم، خوش اومدي! خيلي دوستت دارم و از اينكه هستي خيلي خوشحالم.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ