مهرواژ

دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

دلتنگم...
زمستون را دوست دارم…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي بارون هاي شديد و هواي سردش باعث بشه پامو از خونه بيرون نذارم…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه با صداي غرش رعد از خواب بيدار شم…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه هوا توفانيه…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه بارون و باد جلوي ديدم را مي گيره…
بارون هميشه زيباست، حتي وقتي كه با شدت تمام مي باره، هميشه دوست دارم پشت پنجره به تماشاش بشينم و به صداش گوش بدم، حتي وقتي كه باعث شده برنامه هام خراب بشه…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه از شدت سرما نتونم از ماشين پياده شم و برف بازي كنم…
برف را دوست دارم، حتي اگه وسط پائيز بباره، اون هم فقط در ارتفاعات و براي ديدنش مجبور بشي تا ديلمان بري ولي از شدت سرما حتي نتوني از ماشين پياده شي…
برف پائيزي كه مي تونست نويد بخش زمستوني سرد و پر بارون و برف باشه…
زمستون را دوست دارم چون زيبايي خاص خودش را داره، شايد درختها ديگه برگ نداشته باشن، شايد خشك و بي روح به نظر بيان ولي باز زيبا هستند…
زمستون را دوست دارم حتي اگه پياده روي در هواي سرد و زير بارون، مجبورت كنه تا مدتها از رختخواب بيرون نياي…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه مثل موش آبكشيده بشم…
زمستون را دوست دارم حتي موقع گلودرد، سرماخوردگي و گوش دردهاي اسفناك…
اما الان دلتنگم…
دلتنگ شكوفه هاي زيبايي كه متولد نشده، يخ زدند…
هر چيزي بايد سر جاي خودش باشه، بهمن ماه اصلاً شبيه يه ماه زمستوني نبود و حال در آخرين هفته اسفند…
هفته اي كه بايد بوي بهار بده، ارمغان آور بهار سرسبز و پر از شكوفه باشه…
سرده! يخه! پر از بارون و هواي ابري، اما خالي از بارون هاي بهاري…
دلتنگم، دلتنگ شكوفه هايي كه پرپر شدند…
دلتنگم، دلتنگ درختي كه در بهار خزان را به همراه خواهد داشت…
دلتنگم، دلتنگ شاخه هاي شكسته، ساقه هاي خم شده…
دلتنگم، دلتنگ برگهايي كه سبز نشده، زرد شدند…
دلتنگم، دلتنگ…
دلتنگم…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ