مهرواژ

شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳

سيزده به در
فكر مي كردم امسال اولين سيزده اي باشه كه خونه نشين باشيم!
بعد از سال تحويل زمستون بار و بنه اش را جمع كرد و خورشيد از پشت ابرها اومد بيرون. هوا كاملاً بهاري شد و كوچكترين نشانه اي از زمستون نبود…
تا يازدهم… ابرها خورشيد را احاطه كردن، ابرها باريدن و باريدن…
چهارشنبه ظهر كه مهسا زنگ زد تا بعدازظهر همراش بيرون برم، غمم گرفت. قبول كردم ولي مطمئناً اگه زنگ نمي زد به هيچ عنوان حاضر نمي شدم پامو از خونه بيرون بذارم. خوشبختانه بعدازظهر بارون بند اومد…
شب تا صبح يه ريز باريد، صبح وقتي وسايل را جمع شده ديدم تعجب كردم! رفتنمون قطعي نبود. همه چيز بستگي به شرايط جوي داشت. بارون كم شده بود ولي هنوز يه چيزايي بود. اگه اصرار عمو نبود، احتمالاً فكر بيرون رفتن را هم كسي نمي كرد…
اميد سوئيچ را گذاشت تو صندوق تا كفشش را برداره و فراموش كرد برش داره و چند ثانيه بعد دراي ماشين قفل شد…
نرفته، موندگار شديم… بابا رفت دنبال يكي تا قفل صندوق را باز كنه، خوشبختانه تونست آقاهه را پيدا كنه…
بارون ديگه نمي باريد ولي كسي اميدوار نبود تا شب هوا همين طور باقي بمونه! بچه هاي خاله با بابا و مامان راهي شدن. من و شازده خانوم هم كه ديگه جا نمي شديم با خاله اينا همراه شديم…
چقدر خوبه دخترعموهاي مهربون و نازنين داشته باشي كه در كنارشون لحظات خوبي را بگذروني، البته با فاكتورگيري آخري كه به قول سهيل اين وسط اشتباهي صورت گرفته!! جاي سحر خيلي خالي بود…
خورشيد با اشعه هاي نوراني پرتو افشاني مي كرد. هواي شمال هيچ وقت قابل پيش بيني نيست. امكان تبديل گرم ترين هوا به سردترين و آفتابي شدن يه هواي طوفاني هميشه هست…
هوا عالي بود، آسمون زيبا و خوش رنگ …
روز خوب و خيلي شلوغي بود…
چرا هنوز ياد نگرفتيم از طبيعت محافظت كنيم؟ چرا ياد نگرفتيم محيط زيستمون را درست نگه داريم؟ چرا ياد نگرفتيم به آينده نگاه كنيم و چيزي فراتر از يك قدمي را ببينيم؟
منظره شهر در شب با صبح غير قابل مقايسه بود، شهر به يك زباله دوني بزرگ تبديل شده بود… مطمئناً وضع محيطهاي خارج از شهر بدتر از اين خواهد بود… اينجا رفتگرا شب تا صبح كار مي كنن تا شهر منظره بدي نداشته باشه و آلودگي بيداد نكنه اما جنگل و رودخانه و… چي؟! كي بايد اونجا را پاكسازي كنه؟!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ