مهرواژ

سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

خوبم…

حالم خوبه فقط دو سه روزي، بيشتر وقتم را تو رختخواب بودم!
من خوبم! فقط شنبه با مسكن تونستم شب را به روز برسونم!
من خوبم! فقط نمي تونستم سر پا بايستم!
من خوبم! فقط نزديك بود روي سراميک ها سقوط آزاد كنم!!
من خوبم! فقط اگه مسكن نمي خوردم تا صبح نمي تونستم بخوابم!
من خوبم! با اينكه گوش درد خيــلي بده!
من خوبم! با اينكه تمام روز نتونستم غذا بخورم!
من خوبم! فقط حالت تهوع و سرگيجه بـده!
من خوبم! با اينكه از همه چيز خسته شدم، خسته از خواب، خسته از درد، خسته از مريضي، خسته از…!!
من خوبه خوبم! يكشنبه فهميدم…
من خوبم! چون هميشه حال تو بدتر از منه!
من خوبم! با اينكه خيلي وقتها فكر كردم اهميتي برات ندارم!
من خوبم! با اينكه انتظار بد درديه، بدتر از گوش درد! بدتر از سرگيجه! بدتر از شكم درد! بدتر از كمر درد!
من خوبم! چون ديگه انتظار درك شدن ندارم!
من خوبم! چون نمي خوام دلتنگيهام را ثبت كنم.
من خوبم! چون خيلي زود فراموش مي كنم…
من خوبم! چون هنوز دارم نفس مي كشم!!!
من خيلي خوبم! چون هيچ چيزي پايدار و هميشگي نيست!

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ