مهرواژ

پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳

..

خسته ام! حالم جالب نیست...

دلم برای اینجا تنگ شده، برای نوشتن .. برای خوندن کامنت ها .. برای وبلاگ خوندن و کامنت گذاشتن برای کسایی که خیلی دوسشون دارم .. برای قهر و آشتی ها .. برای وجدان درد از دیر رسیدن و کامنت نذاشتن ..

وبلاگها را می خونم، فقط کامنت نمی ذارم و موجودیتم را آشکار نمی کنم .. نبودن در عین بودن!

همه چیز مسخره است. نمی دونم خودم را گیر آوردم یا بقیه را؟ کی گفته من درس می خونم؟!...

فقط دلم می خواد کاغذ کاهی های لوله شده را با کاتر ببرّم و بذارم روی تخته شاسی ام و یه مداد B6 که هی باید بتراشمش..

کاغذم را پر کنم از نقاشیهایی که هیچ کس نفهمه چی کشیدم .. و بنویسم..

با مدادم کاغذ را سیاه کنم و هر جا که گیرم اومد بنویسم و بنویسم و..

نخونم! اصلاً نخونمشون .. هیچ وقت نخونمشون...

و یکی فکر کنه من شبیهش ام و بخواد دوسم داشته باشه ..

تمام ناراحتی و فریادم را سر کاغذ بیچاره خالی می کنم تا شاید خالی بشم .. تا شاید آرامش گمشده ام را پیدا کنم و تلاش کنم که هیچ کس و هیچ کس نتونه بدزدتش ..

تا دیگه ناراحت نباشم و به ارزش ها و باید و نبایدها فکر نکنم! نگم اصلاً ارزششو داشت یا داره؟!

گور پدرش... اصلاً زنگ نزنه! اصلاً تحویلم نگیره! اصلاً نباشه! حالم بهم می خوره از اینکه بشنوم من همیشه باهاتم! من همیشه تو قلب قشنگت هستم!

کی گفته قلب من قشنگه؟! بخند، بخند و دیــگه نــباش...

به خودم نهیب می زنم که آدم باش، یه ذره فقط! اما باز منم و کتابهای خونده نشده! اتاق به هم ریخته که هر چیزی حتی نوک شکسته ی مداد سیاه هم توش پیدا می شه و روی تختم، کتابهایی که هر قسمتی که دوست دارم و هر زمانی که حسش را داشتم بخونمشون ..

باز منم و جدال با مفهوم ..

و باز منم و حس نفس کشیدن و سرک کشیدن و نگاه کردن به آسمون و محو شدن .. چقدر آسمون و ابرها خوشگلند، می شه یه تیکه اش را بدین به من؟! یا یه ذره از سبزی کوهها یا برگهای رقصان در باد؟! خیلی خوش رنگ هستن ..

خیلی بدجنسم، نه؟! دارم تمام زحمتهاش را به باد می دم و اصلاً نمی خوام به اون کسی فکر کنم که خودش را به زحمت انداخت و تلاش کرد تا بهتر باشم!

 

تولد نی نی تون مبارک! خیلی خوشحال شدم وقتی میلت را خوندم. حس جالبی بود و ممنون که بهم هدیه دادی. با تمام وجود خواهر بودن را حس کردم .. ببخشید که اصلاً و اصلاً نتونستم خواهر خوبی باشم .. می تونستم نیام و فکر کنی که دارم خر می زنم و حتماً قبول می شم اما این فقط یه امیدواری بیهوده و یه دروغ بزرگ بود که توان ادامه دادنش را نداشتم ..

 

راستی میناهه جون تولدت برات میل زده بودم! فکر کنم نرسید .. تولدت با یه عالمه تأخیر، مبارک باشه یه عالمه .. تولد آقا مانی هم مبارک باشه.

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ