مهرواژ

پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۳

بارون

آسمون برقی زد و غرید.. بارون شروع به باریدن گرفت.. بیشتر باد بود و بارون پراکنده که در باد گم می شدند..

همیشه دوست داشتم موهام را به دست باد بدم(البته وقتی گیسوانم بلند بود!!)، چشمهام را ببندم و باد صورتم را نوازش کنه..

بارون شدت گرفت.. قطره های بارون با شدت به صورتم برخورد می کرد .. یه احساس خیلی خوب.. ایستادن زیر بارون و نگاه کردن آسمون که هر چند لحظه روشن می شد و بعد صدای رعد.. شدم یه موش تو مایه های آبکشیده!! ..

اونقدر زیر بارون ایستادم که ابرها از رو رفتن. کم کم کنار رفتن .. ماه پیدا شد و یه ستاره که تک و تنها در سیاهی آسمون می درخشید ..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ