مهرواژ

سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳

 

بعد از یه خواب راحت(نزدیک 11-10 ساعت!!)، خستگی سفر و بی خوابی ها از بین رفت و کلمات بودند که بی وقفه جاری شدند و دستهایی که فقط موقع خواندن آنچه نوشته بودم آرام می گرفتند و از حرکت باز می ایستادند..

خیلی راحت با یک اخم همه ی آسودگی و راحتی خیالم به اندوه تبدیل شد و من ماندم و ناراحتی که چرا ناخواسته موجب آزار عزیزانم می شوم..

می دانستم باید سکوت کنم و فردا همه چیز به روال عادی برمی گردد، می دانستم در دلش چیزی نیست و از سهل انگاری دخترکش چشم پوشی می کند ولی..

شب را صبح کردن و انتظار گذشت زمان آزار دهنده بود چون خودم بیشتر از هرکس دیگری در مقابل اشتباهاتم آزارمی بینم و ناراحتی وجودم را انباشته می کند.

دخترکی که همیشه تظاهر به قوی بودن می کند درونش شکننده است و به راحتی طاقت از کف می دهد و باز تنها نقابی ست که صورتش را می پوشاند!!

خوشحالم که همه چیز تمام شد..

فکر اینکه تو هم ناراحت باشی بیشتر از پیش آزارم می داد. ولی مثل همیشه و باز بخشیدی.. و من ماندم و آمار اشتباهاتی که افزایش می یافت و فقط گفته ی تو امیدوارم کرد که هیچ کدام را تکرار نکردم..

باز هم تشکر..

...

..

.

از این دختر گل هم خیلی ممنون، کلی ذوق کردم و خوشحال شدم. مرسی یه عالمه..

شما هم مرسی. گفتم اگه برگشتم و دیدم خبری ازت نیست یه میل چندکیلویی بفرستم برات!

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ