مهرواژ

سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳

تابستون مزخرف

بوم سفید بهم دهن کجی می کنه! حوصله ی شروع کردن ندارم. اگه به خاطر قولی که به کیوان دادم نبود، بوم را نمی خریدم که حالا مثل آینه ی دق عمل کنه و هر بار ببینمش حالش بد بشه.. از تنبلی خودم، از بی اراده بودنم، از اینکه هیچ چیز را تا انتها نمی رم.. دستم به سمت رنگ و قلم مو نمی ره. هی امروز و فردا می کنم ولی آخرش چی؟!.. یا به خاطر قولی که دادم به زور می شینم پای کار یا اینکه... بی خیالش می شم!!

حالم از این روزهای ملال آور به هم می خوره. از این همه کارای تکراری و وقتهای بیهوده ای که به راحتی از دست می ره و هیچ چیز را به همراه نداره..

غیر از یکشنبه و سه شنبه صبح با صدای مامان بیدار شدن و صبحانه خورده و نخورده سوار ماشین شدن.. چشمات را به زور باز نگه داری و به برنامه ی روزانه ات فکر کنی! به مسیرهایی که باید بری. به اینکه دیر نکنی، زود نرسی و همه چیز درست پیش بره تا مبادا مینا جون قدمی را مجبور بشه پیاده بره..

همش در رفت و آمد.. حالم از این خیابونهای شلوغ و راننده های بی نظم و موتوریهای بی قانون بهم می خوره..

از عابرایی که می پرن جلوت و مسلماً هم مقصر نخواهند بود چون قانون می گه..

می گه خوش به حالت!! هر چی فکر می کنم چیزی برای خوش به حالیم پیدا نمی کنم.. ساعت 3 منا را ببر کلاس سفال، ساعت 5/4 مینا را برسون کلاس، بعد برو دنبال منا.. قبل از 6 دینا را برسون و برو دنبال مینا.. ساعت 7:45 هم کلاس دینا تعطیل می شه.. هر وقت هم بابا زنگ زد می ری دنبالش..

می گه صفا ؟!! می کنی برای خودت، همش بیرونی دیگه..

صبح باید زود بیدار شی، مینا کارآموزی داره. باید با بابا بری و ماشین را بیاری تا مینا جون که ساعت 9 تازه از خواب بیدار می شه به موقع برسه..

غر هم نزن، از بیکاری که بهتره.. حداقل می ری بیرون چند تا آدم بی فرهنگ را می بینی، تو ترافیک می مونی، چند تا فحش می خوری و کمی هم اعصابت خورد می شه و کلافه می شی.. از تو خونه موندن و به روزهای مزخرف تابستون فکر کردن که بهتره..

..

دلم آرامش می خواد.. کاش می تونستم چند روزی از این فضای عذاب آور دور بشم..

فقط آرامش..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ