تنها

آرام و بي صدا اشك مي ريخت.دختركش را بغل كرده بود و بر سينه مي فشرد.اين تنها چيزي بود كه براش مونده بود.از تمام دنيا فقط همين را داشت كه نگران بود تنها دلخوشي و اميد زندگي اش را هم ازش بگيرن. يك روزي كه مي تونست مثل تمام روزها باشه يك حادثه تمام زندگي اش را زير و رو كرده بود. همون شب برگشته بود شهرستان و قرار بود فردا صبح جسد شوهرش كه در تصادف فوت كرده بود را به زادگاهش منتقل كنن. زن، دست دخترش را گرفته بود و اومده بود.تنها چيزي كه همراش بود يك كيف پول كهنه كه مقدار بسيار ناچيزي درونش قرار گرفته بود. هنوز باورش نمي شد.بهار جوانيش به خزان تبديل شده بود.
به سوي صدا برگشت.مادر شوهرش با صداي بلند گريه ميكرد.ضجه مي زد و گاه و بي گاه از هوش مي رفت. در بين كلامش اسمش را مي شنيد. داشت صداش مي كرد. مي گفت من ازت مواظبت مي كنم… بچه ات را بزرگ مي كنم… اون تنها يادگار پسرم ِ... شايد همه داشتن توي دلشون مي گفتن خوبه حالا كه شوهرش نيست، مادرشوهر خوبي داره!! چه زن نازنيني. زن هنوز آرام و بي صدا اشك مي ريخت. هنوز در بهتي عظيم فرو رفته بود. هر روز لاغرتر و رنگ پريده تر مي شد.از درون داشت آب مي شد. چشمان زيبا و معصومش غمي عظيم را در پسش نهان كرده بود. گفتن مراسم هفتم را در تهران برگزار مي كنيم و رفتن. زن براي شركت در مراسم به همراه پدر و مادرش به سمت دياري كه چند سالي با همسرش زندگي مي كرد روانه شد.
مراسم تمام شد.زن به سمت خانه اش حركت كرد. كليد را در قفل انداخت. در باز نشد.تلاش بي فايده بود. انگار قفلها عوض شده بود. زنگ طبقه پايين را فشرد.برادر همسرش ساكن آنجا بود. اين خانه را 2 برادر شريكي ساخته بودن. در را به روش باز نكردن. با دلي شكسته و پر درد به شهرستان بازگشت. چند روز بعد خبر دار شد كه مغازه اي كه شوهر با برادرش داشتن به فروش رسيده. چون سند به نام برادر بود. براي خانه و ماشين هم نمي تونست اقدامي كنه چون سند باز به اسم برادر بود. تمام پس انداز همسرش هم در دست مادرش بود. دختركش گريه مي كرد.عروسكش را مي خواست. حتي عروسك دخترش را ندادن.
به نقطه اي نامعلوم خيره شد. شايد داشت به آينده مبهمش فكر مي كرد. فقط دختركش را همراه داشت. دخترك را از خودش جدا نمي كرد.مي ترسيد نكنه بخوان دختر كوچولوش را هم ازش بگيرن. چه سريع ثمره مادي 7ـ6 سال زندگي با همسرش را ازان خودشون كردن و حالا باز هم تهديد مي شد و احساس خطر مي كرد.نكنه پاره وجودش را هم ببرن.
لبخند تلخي بر لباش نقش زد و محو شد.هنوز نمي توانست باور كند. هيچ گاه فكر نمي كرد مادر شوهرش، از خونه بيرونش كنه، خانه اي كه متعلق به زن و همسر و دخترشون بود. آن هم در حاليكه تازه يك هفته از مرگ شوهرش مي گذشت. آخه اون خاله اش بود. هيچ وقت فكر نمي كرد خاله در حقش چنين كنه. زن فقط 22 سال داشت و حالا بايد با چنگ و دندان دختر 5 ساله اش را حفظ مي كرد.
اينجا، ستاره ها همه خاموشند
اينجا، فرشته ها، همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم،
بي قدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و رياكاري
در آسمان تيره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري


من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
مي سايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را

با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه جدال نه آسانست
شهر من و تو طفلك شيرينم
ديريست كاشانه شيطانست
فروغ

*اين نوشته بر اساس واقعيت نگاشته شده و يك داستان خيالي نيست.

/ 6 نظر / 6 بازدید
negin

داستان خيلی جالبی بود وتکان دهنده واقعا چندين مسائلی در اطراف ما هست وما.... خدايا شکرت از آشنايی با وب لاگت خوشحالم به رنگينکمن هم سری بزن

شبنم

سلام.متاسفانه اين واقعيت تلخ دنيای ماست. خوشحال می شم به من سر بزنی

امیر

و واقعيت هميشه تلخ است و حقيقت هميشه حقيقت ! اينها تکرار تکرارند . مشیری زیبا وصفش می کند مرگ انسانیت را : صبحت از پژمردن يک برگ نيست ٬ وای جنگل را بيابان می کنند . هيچ حيوانی نمی دارد به حيوانی روا ٬ آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند . ¤¤ و بايد گريخت از بند اين قفس و به سوی پاکی رفت و به سوی جايی که اهرمن جاغيی در دلهايمان نداشته باشد . قلمت پايداار

asal

سلام،ديروز اومدم نوشتم اينترنتم جنگولک بازی درآورد نشد..واقعا اگه نمی نوشتی واقعی منکه باورم نميشد ممکنه همچين کاری کنن..يه کم ياد واکنش پنجم افتادم..

الهام

سلام عزيز دلم می خواستيم بريم مکه که موکول شد به هفته ی بعد.واسم دعا کن .بای.متنهايت را می خوانم.

عليرضا

سلام خسته نباشی.وبلگ قشنگی و اميدوارم قشنگترم بشه.من ۱۵ سالمه از اصفهان دوست داشتيد يه سری هم به ما بزن. راستی اگه ميدونی که هيچ اگه نميدونی ميتونی به آدرس زير بری و تو وبلاگت عکس قرار بدی.اين سايت مال من نيست گفتم شايد به زيبايی وبلاگتون کمک کنه. www.axbaroon.com