يه لحظه فکری به ذهنم رسيد.سريع از رو تخت پا شدم و به سرعت لباس پوشيدم و از خونه رفتم بيرون.اول يه کادوی زيبا براش گرفتم و يه سر هم به گل فروشی زدم و يک شاخه رز قرمز خريدم.تو راه همش به حرفايی که می خواستم بهش بگم فکر می کردم.می خواستم حرفايی که از ديشب رو دلم سنگينی کرده بود را عنوان کنم.
گفتم سلام!! بغضی که از ديشب تو گلوم چنگ انداخته بود ترکيد.نبايد اشکام مانع حرف زدنم می شد.حرفهام با اشکهام آميخت و با هق هق گريه همراه شد.
سبک شدم.از اینکه حرفهام را زدم و ناراحتیها تمام شده و دیگه ازم ناراحت نیست به آرامش رسیدم.

/ 8 نظر / 7 بازدید
ali

گريه نکن ابی رو گوش کن

ali

چرا حالا ناراحت ميشی؟

ali

منظور خاصی نداشتم .. گفتم شايد ناراحتی که گفتی نيستم.

ali

بازم ميام

Maziar

سلام٫ وبلاگ جالبی داريد٫ وقت کرديد سری يا لگدی هم به page (نقاشی) فقيرانه ما بزنيد٫ موفق باشيد /-:

negar

سلام.وبلاگت خيلی قشنگه.موفق باشی.

payam

وبلاگت زيبا...انشاءالله بهتر هم بشود ....موفق باشی

نوشی

بهترين کار دنيا رو کردين.