عجب آشفته بازاریست دنیا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

انگار دارم از آخرین بازمانده های توانم استفاده می کنم.. یه جور فرسایش! می دونی اگه خودت را تجهیز نکنی شاید از پا بیفتی اما به زور هم که شده خودت را سرپا نگه می داری..

سرم داره منفجر می شه. مسکن هم خوردم اما..

 

نگرانم هستن؟ اینها که همیشه نگرانم هستن! فکر می کنم می ترسن دیوونه بشم!! شاید هم به این نتیجه رسیدن روی مرز دیوانگی دارم قدم می زنم.. ولی نمی دونن خیلی وقته این مرز را رد کردم. شاید هم به خودشون امیدواری می دن!

خنده داره! خیلی.. هر کدوم یه برنامه واسم چیدن. یادم نمیاد از من سوال کرده باشن! مامان مخالف بود برم مهد.. بابا برام خندیده بود! شاید هم حق داشتن..

حالا مامان مخالف این شده که کار مهد را ول کنم. فکر کنم می ترسه بمونم خونه و ...

خودش هم می دونه همونطوری که مخالفتش باعث نرفتنم نشد، حالا باعث موندنم نمی شه.. هر روز هم می پرسه دنیا هیچ کلاسی نمی خوای بری؟

بابا برنامه ریزی کرده صبح زود برپا بده و منو با خودش همراه کنه! می گه مثل مرده ها شدی..

 

دنیای بدی شدم؟! تو بگو بودی! همیشه ی همیشه..

گیج و سردرگم..

دیشب حالم بد شد، خیلی بد.. وقتی گفتی فقط خیانت نشه برات عادت..

امروز هم بهت خیانت کردم! امروز هم لای هیچ کتابی را باز نکردم. یعنی اصلاً خونه نبودم..

فقط فرم را پر کردم که مامان فردا پست کنه.

شاید بهتر باشه مثل لیلو* دراز بکشم، صدای موزیک را بلند کنم و بخوام بمیرم! ولی همیشه نمی شه این شانس را داشت که سرپرستی یه موجود فضایی را قبول کرد..

درست وقتیکه هر کاری می کنی برعکس می شه، وقتی که فقط می خوای یک دوست خوب باشی و همه چیز نتیجه ی عکس می ده..

 

بدترین چیز اینه که دیگه حرفهات هیچ کمکی نتونه کنه و همه تکراری و عادی بشه.. وقتی که دیگه گوشش از حرفهات پر باشه و تو دیگه اون قدرت اولیه را نداشته باشی و روز به روز پیش چشمهاش ضعیف تر بشی..

 

خيلی خوبی.. مرسی يه عالمه... 10.gif

 

 

شازده خانوم هم بالاخره مجبور شد خونه اش را عوض کنه. پرشین بلاگ خیلی بد شده! اعصابم را خورد می کنه. دیگه دوسش ندارم.. باید کم کم جور و پلاسم را جمع کنم و برم.. با اینکه دل کندن از اینجا سخته!

تلاش بی ثمری بود کامنت گذاشتن! برای هیچ کدوم از وبلاگهای پرشین نتونستم کامنت بذارم..

 

 

* Lilo & Stitch

 

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
saman

سلام من سامان هستم . نميشناسی . خوب حق داری چون من از ۳سال پيش وب لاگ نويس بودم و تازه يه سايت زدم. اميدوارم هميشه هرجا که هستيد موفق باشيد به من هم يه سری بزنيد. راستی به من يه ميل هم بزن ميخوام يه همکاری با هم داشته باشيم از نظر لينک و متن سامان

حمید

و باز هم شکایت و گله و درد و آه و رنج ...! پس این زندگی کی می خواد به کام دنیای ما شیرین بشه؟! دنیا عوض شده! اینطور فکر نمی کنی؟!

دنیا

وبلاگ من هم مثل ِ اینکه به درد وبلاگ شازده خانوم (البته وبلاگ سابقش!!) دچار شده.. پابلیش نمی شه! من آپ کردم ولی نوشته ام را نمی شه دید..

aftabparast

چرا همه هنگ کردن؟!....«درست وقتیکه هر کاری می کنی برعکس می شه، وقتی که فقط می خوای یک دوست خوب باشی و همه چیز نتیجه ی عکس می ده..» بدجوری با اين يه تيکه همذات پنداری می کنم! دقيقن دچارش شدم!

سميرا

سلام.... چی بگم بهت.. که خودم هم هزار کار دارم که قول داده ام انجام بدم و...... ولی عزيز من.. هيچ وقت مسائل رو از اونی که هستن بزرگتر نکن.. اينکه تو کتابی رو باز نکردی.. شايد بشه بهش گفت بدقولی.. اما نميشه گفت خيانت.... خوب قبول کن کارت خوب نبوده.. اما فجيع و غير قابل بخشش هم نبوده... از مسائل، مشکلات پيچيده نساز.....

زنی در میانه ی جمع

خیلیاش خوب بودن. تقریبا همه ی نوشته هات رو خوندم. جاهایی بود با نثری مشابه من. تو هم مثل من از چیزایی می گی که خودت می دونیش و خودت. این قشتگه.

asal

درست وقتیکه هر کاری می کنی برعکس می شه، وقتی که فقط می خوای یک دوست خوب باشی و همه چیز نتیجه ی عکس می ده..این جمله خیلی اوقات حرف دل منه...میگن رطب خورده منع رطب کی کند..نمی دونم چی می تونم بهت بگم وقتی خودم هم اینجوری بهم می ریزم.../طفلک پرشین بلاگ :(‌ چشه آخه بیچاره؟ ولی هرجا بری مهم اینه که دنیا باشی و بنویسی و منم خواهر بزرگت :)

ليلاي ساحل افتاده

دنيای عزيز اين وضعی که الان توی آن گير کردی رو من هم دارم تجربه اش می کنم.نمی دونم چرا کارت رو می خواهی ول کنی اما اميدوارم که بعدا پشيمون نشی.چون هيچ چيز به اندازه کار کردن و توی محيط بودن در آدم احساس خوب و مثبت بوجود نمياره.در هر حال هر تصميمی که ميگيری برات آرزوی روزهای بهتر و آرامتری رو دارم.

بارانی

بازم سلام .چرا سر نمیزنی ؟نگرانت ميشم ...