مثل یه کابوس

نگاهم به جاده بود.. به ماشین روبرویی، در امتدادش حرکت می کردم.. با یک فاصله ی مشخص.. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هیچی نمی دیدم، یک حس گنگ.. خالی خالی.. انگار نبودم، اصلاً وجود نداشتم.. مغزم کار نمی کرد! نمی دونستم چی شده، چرا اینجوری شدم.. چشمهام باز بود اما هیچی نمی دیدم..

خالی بودم.. هیچی نمی دیدم..

هیچی..

یهو پریدم، انگار از یک خواب عمیق بیرون اومدم. یک کابوس که نمی دیدمش اما وجودم را فرا گرفته بود..

ترسیدم! حس وحشتناکی بود.. برای چند ثانیه هیچی حالیم نبود.. انگار توی این دنیا نبودم..

حتی تصورش هم هنوز ترسناکه!

.. اگه از جاده منحرف می شدم...

 

 

بعدنش:

من گفتم تو خواب چنين اتفاقی افتاد؟!!

دنيا تو جاده بود.. داشت می رفت بابلسر..

/ 8 نظر / 10 بازدید
حمید

سلام / حواست رو بیشتر جمع کن مواظب خودت هم باش/ شاد باشی

iman

سلام..ببخشيد که اينقدر دير اومدم مشکلات داشتم.. خوش به حالت که خواب بودی من بدبخت که تو بيداری زدم نصف ماشينو له کردم ..راستی يه خورده هم بپا اين ملت همه دست فرمونشون توپه ها!!

سميرا

سلام.. برای منم پيش اومده... ميتونم ترست رو حس کنم... چون منم همون قدر ترسيدم!

asal

اینجور موقع هاست که حس می کنم خواب نشونه یه چیزیه..مواظب خودت باش..می تونم بفهمم این دلهره چجوری بود..

raha

سلام.......مواظب خودت باش.......زياد فکر و خيال نکن ....

امین

برای منم یه نوع دیگش اتفاق افتاده...واقعآ ترسناکه

mansour

سلام دنيا جون . آخرش ما نفهميديم خواب بودی يا بيدار بودی ؟