گردش علمی

گفته بودم اگه بيام وقتي برسم زنگ مي زنم. اومدن عمه باعث شد كه دير از خونه بيرون بيام.
ديشب داشتم اسامي توي Phone book را نگاه مي كردم كه به اسم نگين رسيدم، بيشتر از يه ماه بود كه خبري ازش نداشتم. زنگيدم بهش.خيلي دلم براش تنگ شده بود. دو روز در هفته تايم بين دو كلاسش را تو دانشگاه مي موند. گفتم شايد فردا دو، سه ساعت بين دوتا كلاسش را رفتم و ديدمش. براي رفتن به دانشگاه نياز به مقنعه و مانتوي زير زانو بدون چاك بود. كه قربون خودم برم هيچ كدوم را نداشتم! صبح، عمه جان درست موقعي كه تصميم گرفتم شال و كلاه كنم و برم مقنعه بخرم اومد.
بعد از رفتن عمه به سرعت رفتم مقنعه خريدم و برگشتم خونه. قيافه ام را تو آينه ديدم تعجب كردم، به اين قيافه عادت نداشتم!
سريع چادر مامان را برداشتم و گذاشتم تو كوله ام و راهي شدم. تو تاكسي بودم كه نگين زنگ زد و وقتي فهميد كه دارم ميام گفت جلوي دانشگاه منتظرمه. از تاكسي كه پياده شدم ديدمش. به سمتم اومد. گفت با اين چاك مانتوت كه رات نمي دن!
فلسفه اين سختگيريهاي دانشگاه آزاد را نفهميدم. تا پارسال ورود با چادر اجباري بود. يه بار كه اومده بودم دنبال زهرا و چند دقيقه اي كه بيرون دانشگاه منتظر بودم با صحنه هاي جالبي مواجه شدم! دخترهايي كه جلوي در ورودي از تاكسي پياده مي شدن، چادر را از تو كيفشون در مي آوردن، مي انداختن رو دوششون و بعضيها هم لطف مي كردن سرشون مي كردن و وارد مي شدن. هنوز چند قدمي از در ورودي نگذشته بودن كه چادراشون را برمي داشتن، يا رو دستشون مينداختن يا مي ذاشتن تو كيفشون.
موقع بيرون اومدن هم يا چادرشون را دنبالشون مي كشوندن، يا به محض گذشتن از درب دانشگاه چادرها توي كيف گذاشته ميشد!
ديشب هم نگين گفت كه يا بايد با چادر بيام يا مانتوم چاك نداشته باشه وگرنه بهم گير مي دن! چادر مامان را از تو كوله ام در آوردم. داشتم از جلوي نگهباني رد مي شدم كه چشمم به چادر روي سرم افتاد. پشت و رو پوشيده بودم! چند قدم كه گذشتيم نگين گفت مي توني چادرت را برداري! همه فهميدن كه تا حالا چادر سر نكردي!
براي همين چندقدم و گذشتن از در ورودي اينهمه سختگيري؟ چه لزومي داره؟ چرا بايد به چيزي كه نيستم تظاهر كنم؟
دانشگاه تقريباً خلوت بود ولي با اين حال چند تا از دوستام را ديدم و نگين را بهشون معرفي كردم. سفارشش را كردم و گفتم اهل اينجا نيست و حسابي هواش را داشته باشن. مثلاً نگين دانشجوي اينجا بود ولي آدمهاي آشنا براي من بيشتر بودن، قرار بود نگين منو به دوستاش معرفي كنه اما برعكس شده بود و من نگين را به دوستام معرفي مي كردم! نگين يه دختر آروم و ساكت و نقطه مقابل من كه شلوغ، شيطون و پرحرفم محسوب مي شه!
ساعت 5/1 از نگين خداحافظي كردم و با ارغوان به سمت خونه راهي شديم. جلوي نگهباني كه رسيديم خانومه دوتا دختر دانشجو را به خاطر چاك مانتوشون نگه داشته بود و داشت باهاشون گفتمان! می کرد!!!

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
asal

وای چقدر حرص آدم درمیاد ولی جالبیش اینه که آدمیزاد خودشو با هر قانونی وفق میده!

دوست قديمي

سلام . اين موضوع مال چه ساليه ؟! بيشتر به زمان بعد از جنگ مي‌مونه تا حالا . الان دانشگاهها بيشتر شبيه سالن مد هستند .

مینا

سلام دنيا جان - کدوم کار ما رو حسابه ؟؟‌ - گاهی فقط هی خودمونو گول ميزنيم - راستی دانشگاه آزاد کجا انقدر سخت ميگيره ؟؟؟‌ - راستی حالت که خوبه عزيز جونی ؟‌ آره ؟ - هميشه خوش باشی ...

مینا

سلام دنيا جان - مرسی بابت کامنت - واسه آپ هم اصلا حالش نيست نمی دونم چرا ؟؟‌ - خوب باش خواهری ...

babushka

سلام ممنون که اومدی سر زدی - کجای مملکت ما قانونش درسته که دانشگاهش باشه- دانشگاه ماهم به آستين کوتاه گير ميدن اساسی وسط تابستون بايد آستينت رو دستت بيفته تا اجازه بهت بدن يه نگاهی از دور به کلاسها بکنی منتظرم بازم بيا

reza

niceeeeeeeeeeeeeeee........................

امیر

چادر پشت و رو ! فکر می کنم داری آنفولانزا می گيری !!! :)))

دادمهر

سلام دنيا...مثلا دانشگاه آزاد اسلاميه...بايد چادر سر کنی... ولی فکر نکنم الان گير بدن دانشگاه آزاد هم بيخيال چادر شده فقط تو شهرستانا گير ميدن...مطالب ۳ تا تصادفت رو خوندم اين بخاطر اين آموزشگاهای تضمينيه که الکی به همه گواهينامه ميدن البته منظورم تو نيستی طرف صحبتم اون دو تا آقا و اون ديوارس...مرسی که سر زدی ببخشيد يه کم دير اومدم ولی ميبينی که الان همه رو خوندم بازم به ما سر بزن

بهرام -مسافر تنها-

...تو نمی توانی عاشق نباشی چون نطفه تو در بستری گرم عشق بين دو عاشق بسته شد... و چون روحی که در کالبدت دميده شد از خدا بود و ذات خدا چيزی جز عشق نيست... کسی که عاشق است زندگی برای اوست... عشق مانند همه چيز سختی دارد... پس تحمل بايد که فرار از آن بزدلان است... و چون تو بزدل نيستی اين را به تو می گويم... و من امروز عاشقم؛ پس زندگی مال من است و من در بستر گرمم با زندگی عشق بازی می کنم... و تن خويش را آلوده اين پاکی می کنم... و نطفه پاک عشق را در رحم مقدس زندگی وارد می کنم... چه کسی به مقابله با من است... بگوييد تا او را هم باردار عشق کنم...

nima

سلام...کار ما همیشه ببخشید واقعا ببخشید روم به دیوار کار ملا نصرالدین که چپه رو خر می نشست...آخه من نمی دونم مگه ما بلا نسبت گاو وگوسفندیم که این جوری با ما بر خورد می کنن من یکی واقعا برای خودم متاسفم شما رو نمی دونم